<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سيذارتا</title>
<link>http://chanani.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 01 Nov 2009 19:29:49 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تو، کوچه بودی و مهتاب و شب</title>
<link>http://chanani.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;نه&lt;/STRONG&gt; شب بود، نه کوچه­ای و نه مهتابی. هوا گرم بود، مثل همه­ی روزهای گرم تابستان، مثل روزهایی که به­سختی می­شد نفس­کشید. در پناه سایه­ی دیوارها قدم­می­زدیم و هر بار که از خیابانی می­گذشتیم، جایم را به تو می­دادم تا آفتاب، آزارت ندهد و تو، نگاهی به من می­انداختی و تبسم­می­کردی و من، گویی که دنیا،‌ یک­باره از آنم شده است. هنوز رنگ کفش­هایت یادم مانده و مانتویی که پوشیده­بودی. راه­رفتنت چه باوقار بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قرارمان ساعت پنج بود؛ پنج بعدازظهر؛ و حالا یک­ربعی از پنج گذشته بود و خبری از تو نبود. نمی­خواستی بیایی؟ نه! خدا نکند! چرا این­قدر دیرکرده؟ نکند بی­خیال شده باشد؟ این جمله­ها را چند بار از خودم پرسیدم؟ خدا می­داند. چند قاشق آخر بستنی بود که تلفنم زنگ­زد. تو بودی و گفتی که کافه را گم­کرده­ای و قلبم از جا کنده شد تا توانستم آدرس کافه را به تو بدهم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;محو تماشایت بودم. یک بار بستنی از روی قاشق ریخت روی لبت و به چه تندی، شاید برای این که من نبینم، زبانت را درآوردی تا بستنی را از روی لبت پاک­کنی. چه دیدنی بود این تقلایت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در فیلم &lt;STRONG&gt;دندان مار&lt;/STRONG&gt;، قهرمان داستان به دوست نویسنده و پیرش نگاهی­انداخت و گفت: &lt;STRONG&gt;کافه نادری&lt;/STRONG&gt;، &lt;STRONG&gt;نوشین&lt;/STRONG&gt;، یادته؟ و من آن موقع چه قدر با خودم کلنجاررفتم که آن را باورکنم یا نکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و حالا شاید هر روز از خودم می­پرسم: &lt;STRONG&gt;کافه&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;تیتر&lt;/STRONG&gt;، اِ&lt;STRONG&gt;لی&lt;/STRONG&gt;، یادته؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 19:29:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chanani&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>chanani</dc:creator>
<guid>http://chanani.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://chanani.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ساختار انقلاب­هاي علمي&lt;/STRONG&gt;، كتابي شناخته­شده در حوزه­ي تاريخ و فلسفه­ي علم است. مدت­ها بود كه مي­خواستم اين كتاب را بخوانم، وقت نمي­شد و البته ما چه­قدر براي خواندن وقت كم داريم و براي كارهاي بيهوده، تا دلتان بخواهد وقت هست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساختار انقلاب­هاي علمي را &lt;STRONG&gt;توماس اس. كوهن&lt;/STRONG&gt; نوشته و &lt;STRONG&gt;عباس طاهري&lt;/STRONG&gt; آن را به فارسي برگردانده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به­گمانم خواندن اين كتاب، براي همه­ي كساني كه مي­خواهند نگاهي بيروني و به­ويژه تاريخي به علم داشته باشند، بسيار سودمندست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تنها يك نكته؛ طاهري، مترجم كتاب، نزديك به ۶۰ صفحه­ي آغازين كتاب را به تاريخ فلسفه­ي علم اختصاص داده كه اگرچه چندان ارتباط مفهومي با مباحث ديگر ندارد، اما خواندنش خالي از فايده نيست. البته بايد يادآوري كنم كه در فصل­بندي كتاب، هيچ اشاره­ي نشده كه اين بخش از نويسنده نيست و مترجم براي نوشتن و افزودن آن به كتاب، احساس وظيفه كرده است. تنها در پايان اين بخش تقريباً ۶۰ صفحه­اي مي­توان به واقعيت پي­برد.&lt;/P&gt;فصل نهم كتاب هم با عنوان &lt;STRONG&gt;سرشت و ضرورت انقلاب علمي&lt;/STRONG&gt; از آن فصل­هايي­ست كه خيلي به درد پژوهشگران حوزه­ي سياسي مي­خورد. البته اگر وقتي باشد، بهترست كه همه­ي كتاب را بخوانند.</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 22:47:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chanani&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>chanani</dc:creator>
<guid>http://chanani.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://chanani.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;روي ديواري كه سفيد شده بود تا كسي نداند ديگري چه نوشته، كسي آمد و نوشت: ‹&lt;STRONG&gt;با رويش سبز جوانه چه مي‌كنيد؟&lt;/STRONG&gt;›&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 15:45:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chanani&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>chanani</dc:creator>
<guid>http://chanani.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوباره مي شود آري اگر بپيونديم</title>
<link>http://chanani.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ده&lt;/STRONG&gt; سالي مي­شود كه در هيچ انتخاباتي شركت نكرده­ام. درست از بهمن ۱۳۷۸ تاكنون. روزي كه انتخابات &lt;STRONG&gt;مجلس ششم&lt;/STRONG&gt; برگزار شد و اصلاح­طلبان پيروزي خيره­كننده­ي ديگري به­دست­آورند. باقي ماجرا را همه مي­دانيم. درجازدن و سپس پسروي و بازگشت به سنگرهاي پيش از &lt;STRONG&gt;دوم خرداد&lt;/STRONG&gt;. تحولات اجتماعي تك­عاملي نيست؛ اما مي­توان اهميت عاملي را بيش از عوامل ديگر دانست. و اگر از من بپرسند؛ بي­درنگ پاسخ مي­دهم كه مسئول شكست آن جنبش، كسي نبود مگر &lt;STRONG&gt;سيدمحمد خاتمي&lt;/STRONG&gt;. همان كه در كمتر از يكي، دو هفته، به تشري، جامعه­ي مدني را &lt;STRONG&gt;مدينه­النبي&lt;/STRONG&gt; كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با دوم خرداد، جامعه­ي &lt;STRONG&gt;ايران&lt;/STRONG&gt; آبستن اميدهاي بزرگي شد. دوباره حق داشتن جامعه­اي آزاد و آباد را به يادمان آورد. و به­راستي كدام ملت در ميان ملت­هاي مسلمان &lt;STRONG&gt;خاورميانه&lt;/STRONG&gt; را بايد بيش از ما شايسته­ي داشتن اين حقوق دانست؟ اين، ادعايي از سر غرور و يا احساسات ملي­گرايانه نيست و آماده­ام تا بر سر آن با هر كسي به گفت­وگو بنشينم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به گمان من، ده سال گذشته آموخت كه با بودن نمايش­پيشه­گاني چون خاتمي در ايران امروز، راه آزادي، راهي دشوار، دراز و پرخطرست. از اين رو، بايد حتا به چند گام كوچك در پيمودن اين راه طولاني دل خوش داشت. و من، ترديد ندارم كه روزي شاهد آزادي را در آغوش خواهيم كشيد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 May 2009 18:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chanani&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>chanani</dc:creator>
<guid>http://chanani.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كافه پيانو را كه مي خواني، كه بر سرت آوار مي شود</title>
<link>http://chanani.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;چندان&lt;/STRONG&gt; پي­گير داستان­هاي ايراني نيستم. سالي چند كتاب داستان هم بيشتر نمي­خوانم. براي همين ترجيح مي­دهم از كنار نويسنده­هاي &lt;STRONG&gt;ايراني&lt;/STRONG&gt; بگذرم و با وقت كمي كه دارم، نويسنده­هاي معروف دنيا را انتخاب كنم. اين اصل، البته استثناهايي هم دارد؛ مثل &lt;STRONG&gt;كافه پيانو&lt;/STRONG&gt; كه به چاپ پانزدهم رسيده و گويا هنوز هم به خوبي همان چاپ­هاي اول مي­فروشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;وقتي كتاب يا فيلمي پرفروش مي­شود، انگيزه­ي بيشتري پيدا مي­كنم براي خواندن و يا ديدن. مي­خواهم بدانم چرا اين همه مورد توجه قرار گرفته است؟ شايد يك­جور نگاه جامعه­شناختي و يا حتا روان­شناختي. راستي، در ذهن آدم­هايي كه به اين داستان و يا فيلم روي خوش نشان داده­اند، چه مي­گذرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;كافه پيانو را هم با همين انگيزه انتخاب كردم و البته هنوز نتوانسته­ام بفهمم چرا جامعه­ي ما به نوشته­اي نه چندان ادبي، اين قدر روي خوش نشان داده؟ شايد به­خاطر جنبه­ي طنزآميز آن و يا ... ؟ واقعن نمي­دانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;در نثر كافه پيانو، به­كاربردن بيش از اندازه­ي «كه» بدجوري توي ذوق آدم مي­زند. در همان فراز نخست داستان مي­خوانيم: «از در كه آمد تو، دماغش را گرفت و گفت: واي خدا. بوي سيگارت ... » و اين كه­ها، جابه­جا در داستان هست. يادم هست كه در كلاس گزارش­نويسي، استاد، استفاده از اين كه­ها را كليشه­اي مي­دانست و مي­گفت: «گزارشتان را با اين كه­ها شروع نكنيد؛ چون خيلي كليشه­اي­ست.» و بعد مثال مي­زد: «از خيابان ولي­عصر كه مي­گذري ... » و چه درست مي­گفت؛ چون در اين چند سال كمتر گزارشي را ديده­ام كه با اين كه شروع نشده باشد. استاد، &lt;STRONG&gt;جلال آل­احمد&lt;/STRONG&gt; را مبدع اين كه­ها مي­دانست. نمي­دانم حرفش تا چه اندازه درست است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;و حالا در كافه پيانو، در قالبي كه بر خلاف رسانه و روزنامه، روزمرگي ندارد، اين كه­ها آن­قدر زيادند كه آوار مي­شوند بر سر خواننده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Mar 2009 22:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chanani&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>chanani</dc:creator>
<guid>http://chanani.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم براي باغچه مي­سوزد</title>
<link>http://chanani.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;كسي به فكر گل­ها نيست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كسي به فكر ماهي­ها نيست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كسي نمي­خواهد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باور كند كه باغچه دارد مي­ميرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه قلب باغچه در زير آفتاب، ورم كرده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه ذهن باغچه دارد آرام آرام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از خاطرات سبز تهي مي­شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;فروغ فرخزاد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Mar 2009 15:08:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chanani&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>chanani</dc:creator>
<guid>http://chanani.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوباره­ها، دوباره­ها و دوباره دوباره­ها</title>
<link>http://chanani.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ايران&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;آمريكا&lt;/STRONG&gt; بايد با هم گفت­وگو كنند. ... &lt;STRONG&gt;اوباما&lt;/STRONG&gt; گزينه­ي نظامي را نبايد كنار بگذارد. ... &lt;STRONG&gt;عراق&lt;/STRONG&gt; بايد زمينه­ي همكاري آن­ها را در منطقه­ي &lt;STRONG&gt;خاورميانه&lt;/STRONG&gt; فراهم كند. ايران، آمريكا ... ايران، آمريكا ... و باز هم ايران و آمريكا ... خسته شدم آن قدر اين روزها در هر تارنما و شبكه­اي در اين باره خواندم و شنيدم. حالم به هم مي­خورد. اين بار ديگر نگذاشتم گوينده سخنانش را به پايان برساند و تلويزيون را خاموش كردم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Mar 2009 15:06:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chanani&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>chanani</dc:creator>
<guid>http://chanani.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو كتاب درباره ي گزارش نويسي</title>
<link>http://chanani.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;براي&lt;/STRONG&gt; آن­ها كه مثل من، در ميان قالب­هاي نوشتاري روزنامه، به گزارش علاقه­مندند، دو كتاب خيلي خوب به بازار آمده؛ يكي، &lt;STRONG&gt;تجربه­هاي ماندگار در گزارش­نويسي&lt;/STRONG&gt; و ديگري &lt;STRONG&gt;گزارش­نگاري&lt;/STRONG&gt;. &lt;STRONG&gt;علي­اكبر قاضي­زاده&lt;/STRONG&gt;، كتاب اول را ترجمه كرده و نگارش كتاب دوم را هم خودش انجام داده است. كتاب دوم، در واقع تكميل همان درس­هايي است كه از سوي قاضي­زاده در &lt;STRONG&gt;مركز مطالعات و توسعه­ي رسانه­ها&lt;/STRONG&gt; تدريس مي­شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اگر چه هر دوي اين كتاب­ها را، خيلي مفيد مي­دانم؛ اما خيلي بعيدست كه روند رو به احتضار گزارش­نويسي در مطبوعات را تغيير دهد. ناديده­گرفتن گزارش در مطبوعات – برخلاف مطبوعات غربي كه گزارش در آن حرف اول را مي­زند و حتا خبرها هم در قالب گزارش ارايه مي­شود – ريشه در جاي ديگري دارد. همه­ي آن عواملي كه باعث شد در مطبوعات غربي، گزارش پا بگيرد و جا باز كند، در جامعه­ي امروز ما مفقود است. به گفته­ي علما، موانع موجود و مقتضي مفقودست؛ پس آن چه اتفاق نمي­افتد، گزارش و گزارش­نويسي است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Feb 2009 18:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chanani&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>chanani</dc:creator>
<guid>http://chanani.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مخاطب چي ميل دارند؟</title>
<link>http://chanani.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;اگر&lt;/STRONG&gt; مي­خواهيد يكي از تازه­ترين دستاوردهاي فني در حوزه­ي ارتباطات را ببينيد؛ سري به &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.bbc.co.uk/?ok&quot; target=_blank&gt;بي بي سي&lt;/A&gt; &lt;/STRONG&gt;بزنيد. دستاوردي كه ريشه در نظريه­هاي نوين ارتباطات دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اين پايگاه، مي­توانيد صفحه را به دلخواه خودتان، تنظيم كنيد. اگر به ورزش، بيشتر علاقه داريد؛ خب مي­توانيد ورزش را بالاتر از همه قرار دهيد. اصلن مي­توانيد بخش­هايي را كه دوست نداريد، كنار بگذاريد و يا رنگ صفحه را با سليقه­ي خودتان هماهنگ كنيد.&lt;/P&gt;اينجاست كه بي بي سي مي­تواند بپرسد: «مخاطب چي ميل دارند؟» </description>
<pubDate>Thu, 29 Jan 2009 23:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chanani&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>chanani</dc:creator>
<guid>http://chanani.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اغراق تا كجا؟</title>
<link>http://chanani.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;خانه­ي&lt;/STRONG&gt; جهنمي را چند شب پيش ديدم. فيلمي از &lt;STRONG&gt;سوسن&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;تسليمي&lt;/STRONG&gt;. هنرمندي كه سينماروهاي دهه­ي شصت نقش­آفريني­اش را بر پرده­ي سينما به ياد دارند و سرانجام روزي رسيد كه تسليمي، ايران را ترك كرد به اميد زندگي بهتر. و حالا اين هنرمند در &lt;STRONG&gt;سوئد&lt;/STRONG&gt;، فيلمي ساخته درباره­ي خانواده­اي از خانواده­هاي مهاجر ايراني و گرفتاري­هايشان. پدر يا همان آقاي &lt;STRONG&gt;سربندي&lt;/STRONG&gt; فيلم كه هنوز تعصب­هاي جامعه­ي مبداء را با خود دارد، نمي­تواند بپذيرد دخترانش تا پيش از ازدواج رسمي، با نامحرمان ارتباط داشته باشند و ... &lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن چه مرا شگفت­زده كرد، مادر سربندي­ست كه به زبان فارسي &lt;STRONG&gt;كرمانشاهي&lt;/STRONG&gt; با پسر، عروس سوئدي و نوه­هايش سخن مي­گويد و همين، نشان از تبار كرمانشاهي او و پسرش دارد. نمي­دانم تسليمي با مطالعه­اي دقيق، چنين نقشي از كرمانشاهي­ها ساخته يا تنها به همان تصور غلط از كرمانشاهي­ها و كردها اكتفا كرده است؟ همان تصوري كه كردها را تا آن جا متعصب مي­داند كه براي ناموسشان دست به هر كاري مي­زنند و ... &lt;B&gt;.&lt;/B&gt; گذشته از تصوير چنين تعصبي، چهره­ي ارايه­شده از مادر سربندي، بسيار خرافاتي، غيرمنطقي، غرغرو، زورگو و در يك كلمه، زشت و زننده است. نمي­دانم كدام يك از مادرها يا مادربزرگ­هاي ما، اين­گونه­اند؟ در اين فيلم، مادر سربندي براي كوچك­ترين مساله، عروسش را به باد فحش و كتك مي­گيرد و براي برهم­زدن رابطه­ي خوب ميان پسر و عروسش، به قيچي دخيل مي­بندد. به اين هم اكتفا نمي­كند و پنهاني به اتاق خواب پسر و عروسش سرك مي­كشد تا حتا روابط آن دو را رصد كند و شايد بدتر از همه، مثل كودكان دو، سه ساله از رفتن به حمام سرباز مي­زند تا جايي كه او را به زور به حمام مي­برند و در وان حمام مي­اندازند تا به زور هم كه شده بشويند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هميشه بيزار بوده­ام از اين كه به سينماگر و يا هر هنرمند ديگري اعتراض كنم كه چرا از فلاني­ها و بهماني­ها، چنان تصويري ارايه كرده است. اگر بخواهيم چنين قيد و بندهايي برقرار كنيم؛ نه از هنر نشان مي­ماند و نه از هنرمندان. اين­جا هم تنها مي­پرسم كه آيا واقعاً ما كرمانشاهي­ها، تا اين اندازه، زشت و بدخو هستيم؟            &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Jan 2009 12:51:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chanani&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>chanani</dc:creator>
<guid>http://chanani.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
