هميشه اخمو بود. وقت نوشتن، وقت كارگرداني و يا حتا وقتي كه ميخواست به بازيگرها بگويد بازيشان چه ايرادي دارد. تقريباً براي هر مستندي كه ميساخت، جايزه ميگرفت. شايد همين توانايي در كار بود كه همكارانش اخم و تخم او را تاب ميآوردند. من هيچ كاري با او نداشتم؛ ولي دورادور او را ميپاييدم. خيلي دوست داشتم ميتوانستم به خوبي او بنويسم و كارگرداني كنم.
***
خوشوبش ما تازه تمام شده بود كه گفت: «راستي! يوسف رو ديدم. امروز اومده بود دفتر روزنامه.»
- يوسف؟ كدوم يوسف؟
- بابا! يوسف! ... . همون كه توي صدا و سيما كار ميكرد و ... .
- جدي ميگي؟ خب چي كار ميكنه؟ خيلي دوست دارم ببينمش.
- نه! نگو! كاش من هم نميديدمش. اولش نشناختمش. تكيده و استخووني شده بود. اومده بود يه پولي از من بگيره. من هم ده تومني بهش دادم.
- يوسف؟ يوسف ... معتاد شده؟
- آره. فكر نكنم از پس زمستون امسال بربياد. ... .
بقيهي حرفهايش را نميشنيدم.




