تبليغاتX
سيذارتا - يوسف روزگار ما

سيذارتا

هميشه اخمو بود. وقت نوشتن، وقت كارگرداني و يا حتا وقتي كه مي­خواست به بازيگرها بگويد بازيشان چه ايرادي دارد. تقريباً براي هر مستندي كه مي­ساخت، جايزه مي­گرفت. شايد همين توانايي در كار بود كه همكارانش اخم و تخم او را تاب مي­آوردند. من هيچ كاري با او نداشتم؛ ولي دورادور او را مي­پاييدم. خيلي دوست داشتم مي­توانستم به خوبي او بنويسم و كارگرداني كنم.

***

خوش­وبش ما تازه تمام شده بود كه گفت: «راستي! يوسف رو ديدم. امروز اومده بود دفتر روزنامه.»

-          يوسف؟ كدوم يوسف؟

-          بابا! يوسف! ... . همون كه توي صدا و سيما كار مي­كرد و ... .

-          جدي ميگي؟ خب چي كار مي­كنه؟ خيلي دوست دارم ببينمش.

-          نه! نگو! كاش من هم نمي­ديدمش. اولش نشناختمش. تكيده و استخووني شده بود. اومده بود يه پولي از من بگيره. من هم ده تومني بهش دادم.

-          يوسف؟ يوسف ... معتاد شده؟

-          آره. فكر نكنم از پس زمستون امسال بربياد. ... .

بقيه­ي حرف­هايش را نمي­شنيدم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  |