جايي كار ميكنم نزديك فرودگاه مهرآباد. هر چند دقيقه يكبار، هواپيمايي از روي ساختمان شركت، ميغرد و اوج ميگيرد. پنجرهها ميلرزد و همهي بدنم، بيآنكه بخواهم، تكان ميخورد. نگاهي مياندازم به تكتك همكارانم. گويي اصلن هيچ صدايي به گوششان نخورده. حق دارند. هيچ كدام از آنها، در شهرهايي نبودهاند كه گاهي هر روز بمباران ميشد.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط سیذارتا
|




