تبليغاتX
سيذارتا - از كوچه مروي تا باغ هنرمندان ايران

سيذارتا

تهران براي من هيولاي بزرگي­ست؛ بزرگ و البته دوست­داشتني. در هيچ جاي ديگر ايران نمي­شود همه­ي آن چه را كه از زندگي مي­خواهي، در كنار هم بيابي.

البته حالا ديگر براي من اين هيولا چندان دوست­داشتني نيست و اگر يكنواختي و روزمرگي زندگي در شهرستان نبود؛ همين حالا تهران را ترك مي­كردم و مي­رفتم. افسوس كه هنوز وقت رهايي نرسيده.

امروز هم مثل دو هفته پيش، از خانه­ام در شمال­غرب تهران، سري به بازار تهران زدم. من كه از ازدحام و شلوغي بيزارم، نمي­دانم چرا اين در هم لوليدن آدم­ها در بازار را اين قدر دوست دارم.

هر بار كه گذرم به آن­جا مي­افتد، سري هم به فلافل­فروشي ابوعماد در كوچه مروي مي­زنم. ابوعماد خودش كنار در مغازه مي­ايستد و داد مي­زند: «فلافل لبناني! اهلاً و سهلاً» در مغازه هم آدم­هايي كار مي­كنند كه گاهي عربي، گاه فارسي و گاهي كردي حرف مي­زنند. اشتباه نكنم از كردهاي فيلي عراق هستند. تنها كردهاي شيعي مذهب كه برخلاف ديگر كردها هم دغدغه­هاي مذهبي دارند و هم قومي. با صدام حسين مي­جنگيدند، چون هم سرزمين مي­خواستند و هم هويت مذهبي.

پس از خوردن فلافل، راهي باغ هنرمندان شدم تا آثار مجسمه­سازان ايراني را در خانه هنرمندان ايران ببينم. هنوز چند ساعتي به پايان نمايشگاه مانده بود كه برخي آثار را در برابر ديدگان من و بازديدكننده­هاي ديگر برمي­داشتند. در اعتراض هم اين پاسخ را شنيدم كه اين آثار به فروش رفته و بايد آن­ها را خارج كنيم. اولش مي­خواستم به دفتر مدير نمايشگاه بروم و به اين وضعيت اعتراض كنم؛ اما بعدش بي­خيال شدم. با خودم فكر كردم همه چيزمان به هم مي­آيد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  |