با اين ماه، ميشود پنج ماه كه من دارم فرانسه ميخوانم. پنج ماهست كه هر روز، به جز پنجشنبهها و جمعهها ميروم موسسهي كيش براي خواندن زبان فرانسه.
از همان روزهاي دانشجويي، هميشه دلم ميخواست غير از انگليسي، با يك زبان ديگر غربي، آشنا شوم. اولش آلماني را انتخاب كردم. يكي، دو ترم هم سر كلاس رفتم؛ اما راستش مرا نگرفت. شايد به خاطر دشواري يادگيري اين زبان بود.
اما زبان فرانسه، آن قدر مرا گرفت كه همان ترم اول، با همان چند واژهاي كه ياد گرفته بودم؛ داستان كوتاهي به اين زبان نوشتم. و پس از آن، هر هفته، داستاني مينوشتم و به استادم ميدادم تا ويرايش كند. گويا از اين زبان، آبستن ميشدم و بايد هر بار، فرزندي ميزاييدم؛ وگرنه هم خودم را از دست ميدادم و هم فرزندم را.
ميخواهم در آينده، بيشتر و بيشتر فرانسه بخوانم و حالا كه ناچارم براي دو، سه ماهي، آن را كنار بگذارم، دلم مثل هواي اين روزهاي تهران گرفته است.+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط سیذارتا
|




