از دو، سه سال پيش، شبها پاهايم، درد ميگرفت. اين آخريها، درد آنقدر شديد ميشد كه خوابم نميبرد. براي همين به پزشك مراجعه كردم. راستش را بخواهيد، بيشتر ترسم از سرطان بود؛ چون جايي خواندم كه اين دردها، گاهي نشانهي سرطانست.
معاينه، نزديك به يك ربع طول كشيد. همراه با معاينه، پزشك، چيزهايي هم پرسيد. مثل اين كه كارت چيست؟ خيلي روي صندلي مينشيني؟ و ... . بعد هم رفت و پشت ميزش نشست.
- آقاي دكتر! بيماري من چيه؟ خطرناكه؟
- نه! خطرناك نيست؛ اما هنوز براي اون درمان خاصي پيدا نشده.
بعد از من پرسيد: «وضع انگليسيات چه طوره؟»
- خوبه! بد نيست.
به انگليسي روي برگهاي نوشت: « The Restless Legs Syndrome » بعد هم گفت: « نميدونم اونو بايد دقيقن چي ترجمه كرد؟ سندروم پاهاي بيقرار و يا شايد سندروم پاهاي بيخواب. »
***
شب توانستم چيزهايي بيشتري از اين بيماري بدانم. حتا از طريق يكي از دوستان پي بردم كه كساني مثل من، براي خودشان گروهي راه انداختهاند. يكي هم پيدا شده و وبلاگي ساخته. خب شايد دنياي پيچيده، بيماري پيچيده هم دارد. درماني هم اگر پيدا شود؛ چه بسا پيچيده باشد.




