تبليغاتX
سيذارتا - از يادداشت هاي عباس معروفي

سيذارتا

نمي­دانم چه شد كه سر از وبلاگ عباس معروفي درآوردم. يادم مي­آيد يكي، دو سال پيش هر از گاهي به آن­جا سر مي­زدم و برخي نوشته­هاي او را مي­خواندم. مدتي فراموشم شد. شايد چون فيلتر شد و من دسترسي به فيلترشكن نداشتم. به هر حال،‌ غنيمتي بود اين ديدار دوباره.

در ميان نوشته­هايش، برگي از خاطرات چند سال پيش، از ديدار مسعود بارزاني، برايم خواندني­تر بود. مي­خواستم چيزي در اين باره بنويسم كه بهتر ديدم بماند براي وقت ديگري. خود نوشته را البته اين­جا مي­آورم كه اگر فيلترشكن نداريد از خواندن آن بي­بهره نمانيد.

 

و اين يکی از ياداشت‌های مربوط به سال 2003

« امروز مسعود بارزانی آمده بود اينجا. چند باديگارد بيرون ايستاده بودند و چندتايی هم در کتابفروشی پخش شدند.

سکوت بود، حتا موزيک هم خاموش بود. و او از قفسه‌ها کتاب جدا می‌کرد و به دست همراهش می‌داد. براش چای ريختم و چند دقيقه‌ای فرصتی دست داد تا با هم حرف بزنيم.

برام جالب بود. تصور من از رهبر يک قوم چيز ديگری بود، نه آدمی ساده و مهربان که مثلاً کتاب‌های مرا خوانده. و با خوشحالی از دانشگاه کردستان حرف می‌زد، و درست در همين لحظه چشم‌هاش مثل الماس می‌درخشيد: «می‌دانيد؟ ما در کردستان بيست و شش هزار و پانصد دانشجو داريم.»

اين شوق در تمام صورتش مثل غرور کودکی که بهترين نمره را گرفته رنگ عوض می‌کرد. و من در دلم تحسينش می‌کردم.

«من يک بار در عمرم گردنم را کج کردم، آن‌ هم به‌خاطر همين دانشگاه...» و لبخند زد. با شرم و غرور لبخند زد.

آفرين. رهبر يک قوم که در يک ديدار کوتاه باليدن جوان‌هاش را تعريف می‌کند، باغبانی است که درخت‌هاش را يکی يکی با دست کاشته، آب داده، آوازی هم زير لب زمزمه کرده مبادا از تنهايی و شب بترسند. آن هم کجا؟ در عراق؟ بيخ گوش صدام حسين؟

آفرين. رهبری که ادبيات معاصر منطقه را مثل کف دستش می‌شناسد. دلم می‌خواست همان لحظه به تک تک نويسنده‌ها زنگ بزنم: هی! کتاب‌ تو را هم خوانده. از کتاب تو هم حرف زد.
البته که خوانندگان کتاب شأن برابر دارند، اما حرفم از جنس ديگر است، يک قوم را چنين رهبری بايد...»
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  |