تبليغاتX
سيذارتا - داستانك

سيذارتا

يك شاخه گل

نگاهي به گل­ها انداخت و گفت: « ببخشيد! يك شاخه گل مي­خواهم. » لختي درنگ كرد و گفت:          « لطفن گل سرخ بدهيد! »

« او خيلي گل سرخ دوست دارد و من او را دوست دارم! » اين­ها را به گل­فروش نگفت. زيرلبي و به خودش گفت.

***

در را باز كرد و او را صدا زد. صدايي نيامد. روي ميز يك تكه كاغذ تاشده ديد. هميشه پيغام­هايش را روي ميز مي­گذاشت. آن را برداشت و خواند.

سلام !

من ديگر برنمي­گردم.

خداحافظ !

« خدايا! نه! » تنها واژه­هايي بود كه بر زبان آورد.

----------------------------------------

* پيشتر، اين داستان را به زبان فرانسه نوشتم و آن را به استاد زبان فرانسه دادم. مي­توانيد اصل داستان را در اين­جا ببينيد.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  |