يك شاخه گل
نگاهي به گلها انداخت و گفت: « ببخشيد! يك شاخه گل ميخواهم. » لختي درنگ كرد و گفت: « لطفن گل سرخ بدهيد! »
« او خيلي گل سرخ دوست دارد و من او را دوست دارم! » اينها را به گلفروش نگفت. زيرلبي و به خودش گفت.
***
در را باز كرد و او را صدا زد. صدايي نيامد. روي ميز يك تكه كاغذ تاشده ديد. هميشه پيغامهايش را روي ميز ميگذاشت. آن را برداشت و خواند.
سلام !
من ديگر برنميگردم.
خداحافظ !
« خدايا! نه! » تنها واژههايي بود كه بر زبان آورد.
----------------------------------------
* پيشتر، اين داستان را به زبان فرانسه نوشتم و آن را به استاد زبان فرانسه دادم. ميتوانيد اصل داستان را در اينجا ببينيد.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط سیذارتا
|




