خواب كه شيرين باشد، بيدار شدن هم شيرين ميشود. حالا ميتوانم همهي روز را بانشاط و پرطراوات بگذرانم. نميدانم چه شد كه حتا فكر كردم جوانتر شدهام. آره! شدهام مثل بيستسالهها. آره! من بيست سالهام. همه فكر ميكنند بيشتر از 25 سال ندارم؛ چه ميشود كه خودم هم، پنج سال كم كنم و بشوم بيستساله. بله! من بيست سال بيشتر ندارم. همهي ديروز را سر از پا نميشناختم. چنان سرخوش اين افكار بودم كه نميدانم ديروز را چه طور گذراندم؟
* * *
امروز پس از دوشگرفتن، رفتم و جلوي آينه ايستادم. دستي به موهايم كشيدم. واي! چه ميديدم! در ميان موهايم، چند تار موي سفيد ديدم. باورم نميشد. اولش فكر كردم كه شايد اشتباه ديدهام؛ اما نه! درست بود و خطاي ديد نبود. من پير شدهام. يا شايد بهترست بگويم ديگر جوان نيستم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط سیذارتا
|




