نه شب بود، نه کوچهای و نه مهتابی. هوا گرم بود، مثل همهی روزهای گرم تابستان، مثل روزهایی که بهسختی میشد نفسکشید. در پناه سایهی دیوارها قدممیزدیم و هر بار که از خیابانی میگذشتیم، جایم را به تو میدادم تا آفتاب، آزارت ندهد و تو، نگاهی به من میانداختی و تبسممیکردی و من، گویی که دنیا، یکباره از آنم شده است. هنوز رنگ کفشهایت یادم مانده و مانتویی که پوشیدهبودی. راهرفتنت چه باوقار بود.
قرارمان ساعت پنج بود؛ پنج بعدازظهر؛ و حالا یکربعی از پنج گذشته بود و خبری از تو نبود. نمیخواستی بیایی؟ نه! خدا نکند! چرا اینقدر دیرکرده؟ نکند بیخیال شده باشد؟ این جملهها را چند بار از خودم پرسیدم؟ خدا میداند. چند قاشق آخر بستنی بود که تلفنم زنگزد. تو بودی و گفتی که کافه را گمکردهای و قلبم از جا کنده شد تا توانستم آدرس کافه را به تو بدهم.
محو تماشایت بودم. یک بار بستنی از روی قاشق ریخت روی لبت و به چه تندی، شاید برای این که من نبینم، زبانت را درآوردی تا بستنی را از روی لبت پاککنی. چه دیدنی بود این تقلایت.
در فیلم دندان مار، قهرمان داستان به دوست نویسنده و پیرش نگاهیانداخت و گفت: کافه نادری، نوشین، یادته؟ و من آن موقع چه قدر با خودم کلنجاررفتم که آن را باورکنم یا نکنم.
و حالا شاید هر روز از خودم میپرسم: کافه تیتر، اِلی، یادته؟




