تبليغاتX
سيذارتا

سيذارتا

نه شب بود، نه کوچه­ای و نه مهتابی. هوا گرم بود، مثل همه­ی روزهای گرم تابستان، مثل روزهایی که به­سختی می­شد نفس­کشید. در پناه سایه­ی دیوارها قدم­می­زدیم و هر بار که از خیابانی می­گذشتیم، جایم را به تو می­دادم تا آفتاب، آزارت ندهد و تو، نگاهی به من می­انداختی و تبسم­می­کردی و من، گویی که دنیا،‌ یک­باره از آنم شده است. هنوز رنگ کفش­هایت یادم مانده و مانتویی که پوشیده­بودی. راه­رفتنت چه باوقار بود.

قرارمان ساعت پنج بود؛ پنج بعدازظهر؛ و حالا یک­ربعی از پنج گذشته بود و خبری از تو نبود. نمی­خواستی بیایی؟ نه! خدا نکند! چرا این­قدر دیرکرده؟ نکند بی­خیال شده باشد؟ این جمله­ها را چند بار از خودم پرسیدم؟ خدا می­داند. چند قاشق آخر بستنی بود که تلفنم زنگ­زد. تو بودی و گفتی که کافه را گم­کرده­ای و قلبم از جا کنده شد تا توانستم آدرس کافه را به تو بدهم.

محو تماشایت بودم. یک بار بستنی از روی قاشق ریخت روی لبت و به چه تندی، شاید برای این که من نبینم، زبانت را درآوردی تا بستنی را از روی لبت پاک­کنی. چه دیدنی بود این تقلایت.

در فیلم دندان مار، قهرمان داستان به دوست نویسنده و پیرش نگاهی­انداخت و گفت: کافه نادری، نوشین، یادته؟ و من آن موقع چه قدر با خودم کلنجاررفتم که آن را باورکنم یا نکنم.

و حالا شاید هر روز از خودم می­پرسم: کافه تیتر، اِلی، یادته؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  |