چندان پيگير داستانهاي ايراني نيستم. سالي چند كتاب داستان هم بيشتر نميخوانم. براي همين ترجيح ميدهم از كنار نويسندههاي ايراني بگذرم و با وقت كمي كه دارم، نويسندههاي معروف دنيا را انتخاب كنم. اين اصل، البته استثناهايي هم دارد؛ مثل كافه پيانو كه به چاپ پانزدهم رسيده و گويا هنوز هم به خوبي همان چاپهاي اول ميفروشد.
وقتي كتاب يا فيلمي پرفروش ميشود، انگيزهي بيشتري پيدا ميكنم براي خواندن و يا ديدن. ميخواهم بدانم چرا اين همه مورد توجه قرار گرفته است؟ شايد يكجور نگاه جامعهشناختي و يا حتا روانشناختي. راستي، در ذهن آدمهايي كه به اين داستان و يا فيلم روي خوش نشان دادهاند، چه ميگذرد؟
كافه پيانو را هم با همين انگيزه انتخاب كردم و البته هنوز نتوانستهام بفهمم چرا جامعهي ما به نوشتهاي نه چندان ادبي، اين قدر روي خوش نشان داده؟ شايد بهخاطر جنبهي طنزآميز آن و يا ... ؟ واقعن نميدانم.
***
در نثر كافه پيانو، بهكاربردن بيش از اندازهي «كه» بدجوري توي ذوق آدم ميزند. در همان فراز نخست داستان ميخوانيم: «از در كه آمد تو، دماغش را گرفت و گفت: واي خدا. بوي سيگارت ... » و اين كهها، جابهجا در داستان هست. يادم هست كه در كلاس گزارشنويسي، استاد، استفاده از اين كهها را كليشهاي ميدانست و ميگفت: «گزارشتان را با اين كهها شروع نكنيد؛ چون خيلي كليشهايست.» و بعد مثال ميزد: «از خيابان وليعصر كه ميگذري ... » و چه درست ميگفت؛ چون در اين چند سال كمتر گزارشي را ديدهام كه با اين كه شروع نشده باشد. استاد، جلال آلاحمد را مبدع اين كهها ميدانست. نميدانم حرفش تا چه اندازه درست است؟
و حالا در كافه پيانو، در قالبي كه بر خلاف رسانه و روزنامه، روزمرگي ندارد، اين كهها آنقدر زيادند كه آوار ميشوند بر سر خواننده.



