تبليغاتX
سيذارتا

سيذارتا

رفتم و نمايش كرگدن را در سالن اصلي تئاتر شهر ديدم. نمايش كرگدن معروف­ترين نمايشنامه­ي اوژن يونسكو است. اگر اشتباه نكنم؛ يونسكو با همين نمايشنامه معروف شد. و حالا فرهاد آييش اين نمايشنامه را اجرا مي­كند و كاش اجرا نمي­كرد. نه كارگرداني درستي در كار بود و نه بازيگري درست­وحسابي. حتا بازي مهدي هاشمي هم چندان به دل آدم نمي­نشيند. شهاب حسيني و ديگران كه جاي خود دارد.

نبايد تعجب كرد. اجراي كارهاي ارزشمند براي كارگرداني مثل فرهاد آييش، به مثابه­ي پوشيدن لباسي­ست دست­كم دو برابر اندازه­ي تن و قامت. به همان مضحكي و به همان مسخرگي.

آن چه مرا به ديدن اين نمايش واداشت، نام پرآوازه­ي يونسكو بود و نه كارگردان كم­مايه­اي مثل فرهاد آييش. پيش از اين،‌ نمايش شام آخر را از او ديده بودم و قدوقواره­هاي اين كارگردان را مي­دانستم.

اگر مي­خواهيد اين نمايش را ببينيد؛ ببينيد. اما حتمن خود نمايشنامه­ي يونسكو را بخوانيد تا بدانيد كه نزديكي نگاه آييش و يونسكو – آن­گونه كه كارگردان در انتهاي بروشور نمايش ادعا كرده - تا چه اندازه گزاف و خنده­دارست.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

هميشه اخمو بود. وقت نوشتن، وقت كارگرداني و يا حتا وقتي كه مي­خواست به بازيگرها بگويد بازيشان چه ايرادي دارد. تقريباً براي هر مستندي كه مي­ساخت، جايزه مي­گرفت. شايد همين توانايي در كار بود كه همكارانش اخم و تخم او را تاب مي­آوردند. من هيچ كاري با او نداشتم؛ ولي دورادور او را مي­پاييدم. خيلي دوست داشتم مي­توانستم به خوبي او بنويسم و كارگرداني كنم.

***

خوش­وبش ما تازه تمام شده بود كه گفت: «راستي! يوسف رو ديدم. امروز اومده بود دفتر روزنامه.»

-          يوسف؟ كدوم يوسف؟

-          بابا! يوسف! ... . همون كه توي صدا و سيما كار مي­كرد و ... .

-          جدي ميگي؟ خب چي كار مي­كنه؟ خيلي دوست دارم ببينمش.

-          نه! نگو! كاش من هم نمي­ديدمش. اولش نشناختمش. تكيده و استخووني شده بود. اومده بود يه پولي از من بگيره. من هم ده تومني بهش دادم.

-          يوسف؟ يوسف ... معتاد شده؟

-          آره. فكر نكنم از پس زمستون امسال بربياد. ... .

بقيه­ي حرف­هايش را نمي­شنيدم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

امروز كتاب­هاي زبان فرانسه را كنار گذاشتم و به­جاي آن­ها كتاب­هاي زبان انگليسي را آوردم. بايد تا پايان امسال يا دست­كم تا پايان فرودين­ماه آينده، خودم را براي آزمون TOEFL آماده كنم. با روزي ده ساعت كار روزانه، شايد كمي سخت باشد. اما چاره­اي نيست. گاهي بايد بر نشدها چيره شد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

پدرم مذهبي بود؛ اما نه خيلي مذهبي. هيچ­گاه هم ميانه­ي خوبي با آخوندها نداشت و به شدت به آن­ها بدبين بود. در يكي از خاطراتش براي من از روحاني ميانسالي تعريف مي­كرد كه در ماه­هاي رمضان هر سال در مسجد بازار براي مردم وعظ و خطابه مي­كرد. پدرم مي­گفت: «يك­بار اين روحاني، ما بازاري­ها را موعظه مي­كرد كه بايد گران بخريد و ارزان بفروشيد.» من هم از ميان جمعيت و با صداي بلند فرياد زدم: «حاج آقا! اون وقت كسري­شو با شما حساب كنيم؟» با اين حرف پدرم، همه­ي كساني كه در مسجد حضور داشتند، به خنده مي­افتند و حاج­آقا هم خودش مي­خندد و وعظ را به پايان مي­رساند.

***

چند روز پيش، محمود احمدي­نژاد اعلام كرد كه كشور را با نفت پنج دلاري هم اداره مي­كند. تا آن­جا كه مي­دانم هزينه­ي استخراج و صدور نفت در ايران چيزي در حدود 6 تا 7 دلارست. حالا رييس­جمهور اين كسري را از چه كسي مي­خواهد بگيرد؟ خدا داند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

جايي كار مي­كنم نزديك فرودگاه مهرآباد. هر چند دقيقه يك­بار، هواپيمايي از روي ساختمان شركت، مي­غرد و اوج مي­گيرد. پنجره­ها مي­لرزد و همه­ي بدنم، بي­آن­كه بخواهم، تكان مي­خورد. نگاهي مي­اندازم به تك­تك همكارانم. گويي اصلن هيچ صدايي به گوششان نخورده. حق دارند. هيچ كدام از آن­ها، در شهرهايي نبوده­اند كه گاهي هر روز بمباران مي­شد.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

سرانجام حسين درخشان را بازداشت كردند. نمي­خواهم بنويسم كه چرا او را بازداشت كردند؟ آيا مستحق چنين برخوردي بوده يا نه؟ و ... . تنها به اين نكته اشاره مي­كنم كه دوست داشتم دست­كم تا يك سال ديگر، هيچ اتفاقي براي او نمي­افتاد؛ آن­وقت واقعيت­هاي ايران امروز چنان بر سرش ويران مي­شد كه راهي برايش نمي­ماند جز همان راهي كه بارها ديگران را به خاطرش شماتت كرده بود. كسي كه در همان هفته­ي اول، دادش دربيايد كه چرا مردم، اين قدر افسرده هستند؟ چرا ترافيك تهران اين­جوري­ست؟ و ... . چنين آدمي در كمتر از يك سال يا بايد خودش را مي­كشت و يا ... . راه ديگر هم اين بود كه به ناچار استفراغ خودش را بخورد.

***

مي­خواهم درباره­ي درخواست او پيش از ورود به ايران بنويسم. درخشان در يكي از واپسين يادداشت­هاي پيش از ورود، اعلام كرد كه دوست ندارد در هيچ يك از رسانه­هاي برون­مرزي مانند صداي آمريكا، تارنماي روز، راديو زمانه و ... خبري از دستگيري او منتشر شود.

واقعيت اينست كه خبر و انتشار آن، يك حق اجتماعي­ست و كسي نمي­تواند اين حق را از ديگران بگيرد. حتا اگر بازداشت درخشان يكي از مصاديق نقض حقوق­بشر نباشد؛ باز هم اين وظيفه­ي هر روزنامه­نگار و رسانه­اي­ست كه ديگران را از بازداشت او باخبركند.

اميدوارم درخواست او از رسانه­ها باعث نشود كه برخي، از انتشار خبر بازداشت او خودداري كنند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  |