تبليغاتX
سيذارتا

سيذارتا

از دو، سه سال پيش، شب­ها پاهايم، درد مي­گرفت. اين آخري­ها، درد آن­قدر شديد مي­شد كه خوابم نمي­برد. براي همين به پزشك مراجعه كردم. راستش را بخواهيد، بيشتر ترسم از سرطان بود؛ چون جايي خواندم كه اين دردها، گاهي نشانه­ي سرطانست.

معاينه، نزديك به يك ربع طول كشيد. همراه با معاينه، پزشك، چيزهايي هم پرسيد. مثل اين كه كارت چيست؟ خيلي روي صندلي مي­نشيني؟ و ... . بعد هم رفت و پشت ميزش نشست.

- آقاي دكتر! بيماري من چيه؟ خطرناكه؟

- نه! خطرناك نيست؛ اما هنوز براي اون درمان خاصي پيدا نشده.

بعد از من پرسيد: «وضع انگليسي­ات چه طوره؟»

- خوبه! بد نيست.

به انگليسي روي برگه­اي نوشت: « The Restless Legs Syndrome » بعد هم گفت: « نمي­دونم اونو بايد دقيقن چي ترجمه كرد؟ سندروم پاهاي بي­قرار و يا شايد سندروم پاهاي بي­خواب. »

***

شب توانستم چيزهايي بيشتري از اين بيماري بدانم. حتا از طريق يكي از دوستان پي بردم كه كساني مثل من، براي خودشان گروهي راه انداخته­اند. يكي هم پيدا شده و وبلاگي ساخته. خب شايد دنياي پيچيده، بيماري پيچيده هم دارد. درماني هم اگر پيدا شود؛ چه بسا پيچيده باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

نمي­دانم چه شد كه سر از وبلاگ عباس معروفي درآوردم. يادم مي­آيد يكي، دو سال پيش هر از گاهي به آن­جا سر مي­زدم و برخي نوشته­هاي او را مي­خواندم. مدتي فراموشم شد. شايد چون فيلتر شد و من دسترسي به فيلترشكن نداشتم. به هر حال،‌ غنيمتي بود اين ديدار دوباره.

در ميان نوشته­هايش، برگي از خاطرات چند سال پيش، از ديدار مسعود بارزاني، برايم خواندني­تر بود. مي­خواستم چيزي در اين باره بنويسم كه بهتر ديدم بماند براي وقت ديگري. خود نوشته را البته اين­جا مي­آورم كه اگر فيلترشكن نداريد از خواندن آن بي­بهره نمانيد.

 

و اين يکی از ياداشت‌های مربوط به سال 2003

« امروز مسعود بارزانی آمده بود اينجا. چند باديگارد بيرون ايستاده بودند و چندتايی هم در کتابفروشی پخش شدند.

سکوت بود، حتا موزيک هم خاموش بود. و او از قفسه‌ها کتاب جدا می‌کرد و به دست همراهش می‌داد. براش چای ريختم و چند دقيقه‌ای فرصتی دست داد تا با هم حرف بزنيم.

برام جالب بود. تصور من از رهبر يک قوم چيز ديگری بود، نه آدمی ساده و مهربان که مثلاً کتاب‌های مرا خوانده. و با خوشحالی از دانشگاه کردستان حرف می‌زد، و درست در همين لحظه چشم‌هاش مثل الماس می‌درخشيد: «می‌دانيد؟ ما در کردستان بيست و شش هزار و پانصد دانشجو داريم.»

اين شوق در تمام صورتش مثل غرور کودکی که بهترين نمره را گرفته رنگ عوض می‌کرد. و من در دلم تحسينش می‌کردم.

«من يک بار در عمرم گردنم را کج کردم، آن‌ هم به‌خاطر همين دانشگاه...» و لبخند زد. با شرم و غرور لبخند زد.

آفرين. رهبر يک قوم که در يک ديدار کوتاه باليدن جوان‌هاش را تعريف می‌کند، باغبانی است که درخت‌هاش را يکی يکی با دست کاشته، آب داده، آوازی هم زير لب زمزمه کرده مبادا از تنهايی و شب بترسند. آن هم کجا؟ در عراق؟ بيخ گوش صدام حسين؟

آفرين. رهبری که ادبيات معاصر منطقه را مثل کف دستش می‌شناسد. دلم می‌خواست همان لحظه به تک تک نويسنده‌ها زنگ بزنم: هی! کتاب‌ تو را هم خوانده. از کتاب تو هم حرف زد.
البته که خوانندگان کتاب شأن برابر دارند، اما حرفم از جنس ديگر است، يک قوم را چنين رهبری بايد...»
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

امروز خواندن كتابي را با عنوان سپيده­دم، عصر يا شب از ياسمينا رضا به پايان رساندم. نويسنده، نمايش­نامه­نويس و بازيگري كه براي ما ايراني­ها چندان بيگانه نيست. رضا از مادري مجاري و پدري ايراني – روسي در پاريس به دنيا آمده. او البته چه در ايران و چه در جهان، با نمايش­نامه­ي هنر، پرآوازه گشت. نمايش­نامه­اي كه در زماني كوتاه، به سي و دو زبان زنده­ي دنيا و از جمله فارسي، ترجمه شد. ­

سعيد عجم­حسني، مترجم فارسي كتاب سپيده­دم، عصر يا شب، در اشاره­اي كوتاه، آن را داراي طرحي ساده و نه سطحي مي­داند. نيكولا ساركوزي، پاييز 2006 و مبارزات انتخاباتي فرانسه، عناصر اين طرح ساده هستند و البته عجم­حسني بي­درنگ يادآور مي­شود كه اين سادگي طرح را نبايد با سطحي­بودن، يكي دانست.

از شما چه پنهان، اگر اين كتاب را، سعيد عجم­حسني (اميد)، استاد زبان فرانسه­ام به فارسي برنگردانده بود، رغبتي به خواندنش نداشتم. براي من، هيچ­كدام از آن عناصر طرح ساده­ي نويسنده، جذاب نيستند؛ به­ويژه آن كه اين عناصر را بيشتر بايد فرآورده­ي ذهن نويسنده دانست تا واقعيتي كه وجود دارد و ما همه مشتاق به دانستن آن هستيم.

* * *

نمي­دانم چرا ويراستاري از سوي حتا ناشراني چون كاروان، به فراموشي سپرده شده. گويا نشانه­گذاري براي زيبايي­ست و نه چيزي ديگر؛ در حالي كه به اين نشانه­ها نياز داريم تا نه تنها آن را آسان، كه درست بخوانيم. با در نظرگرفتن نثر خاص نويسنده، نشانه­اي كه نبود آن بيش از همه، به چشم مي­خورد، « دو نقطه­ي بياني » براي جداكردن نقل­قول­هاي مستقيمست.

نكته­ي ديگر، پانوشته­هايي­ست كه نمي­دانيم از كيست؟ از خود نويسنده؟ مترجم؟ و يا هر دو؟ هر چند به نظر مي­رسد برخي از آن­ها از مترجم باشد و نه نويسنده. مانند آن­جا كه RG را يكي از واحدهاي پليس ملي فرانسه و CRS را از واحدهاي امنيتي مي­داند و البته نمي­دانم چرا برخي مترجمان، مانند مترجم همين كتاب، اصرار دارند كه علايم اختصاري را كه بيشتر به عنوان نشانه به كار مي­روند، به زبان فارسي بياورند. درست مثل همين دو مورد بالا. به جاي آوردن RG، نوشته شده: « ار. ژ » و يا به جاي نوشتن خود CRS، نوشته شده: « س. ار. اس » (صفحه­ي 58)

* * *

نيكولا ساركوزي در جايي از كتاب سپيده­دم، عصر يا شب مي­گويد: « خيلي دوست داشتم توي الجزاير به دنيا مي­اومدم. وقتي توي افريقاي شمالي به دنيا مي­آيي، روياي فرانسه را توي سرت مي­پروراني، وقتي توي فرانسه به دنيا مي­آيي، روياي هيچ چيز را نداري! »

اين سخنان ساركوزي، براي من هم يادآور يك رويا بود؛ روياي ايران.

- گفت­وگوي دويچه­وله با سعيد عجم­حسني، مترجم كتاب

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من

گر از قفس گريزم، كجا روم، كجا، من؟

كجا روم كه راهي به گلشني ندانم

كه ديده برگشودم به كنج تنگنا، من

نه بسته­ام به كس دل، نه بسته كس به من نيز

چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من

زمن هر آن كه او دور، چو دل به سينه نزديك

به من هر آن كه نزديك، از او جدا، جدا، من

نه چشم دل به سويي، نه باده در سبويي

كه تر كنم گلويي به ياد آشنا، من

زبودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟

كه گويدم به پاسخ كه زنده­ام چرا من؟

ستاره­ها نهفتم در آسمان ابري

دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من

غزلي از سيمين بهبهاني

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

امروز چشم تهراني­ها به روزنامه­ي خورشيد روشن شد! نمي­دانم فقط بخت ما پايتخت­نشينان بلندست كه نخستين شماره­ي اين روزنامه را ديديم يا ايرانيان ديگر هم توانستند خورشيد را ببينند.

صاحب­امتياز روزنامه، سازمان تامين اجتماعي­ست و رييس شوراي سياستگزاري آن، محسن احمدي و البته در شگفتم كه با سخت­گيري­هاي شوراي نظارت بر مطبوعات، چگونه نام مديرمسئول آن درج نشده است. قديمي­ها مي­گفتند: «پول داشته باشد؛ رو سبيل شاه، نقاره بزن.» حالا بايد گفت: «قدرت داشته باش؛ رو سبيل شوراي نظارت بر مطبوعات نقاره بزن.»

روزنامه­ي خورشيد به شيوه­ي روزنامه­ي شرق، در صفحه­هايي جداگانه منتشر شده؛ به گونه­اي كه براي هر كدام از سرويس­هاي اجتماعي، ورزشي، اقتصادي و فرهنگي چهار صفحه در نظر گرفته­اند. به نظر مي­رسد محتواي روزنامه، آگاهانه و عامدانه به دور از درگيري­هاي روزمره­ي سياسي، جهت­گيري شده تا شايد با جلب توجه مخاطبان خسته از اين گونه درگيري­ها، به كار روز مبادا بيايد. نكته­ي مويد اين ادعاي من، امتياز روزنامه است كه اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و ورزشي عنوان شده و خبري از سياسي در آن نيست.

خيلي گشتم تا شايد در ميان نام روزنامه­نگاران، نام آشنايي ببينم كه البته جز نام چند كارگزار دولتي و مجيد تفرشي، نام آشناي ديگري نديدم. حدس مي­زنم اين تفرشي، همان تفرشي مقيم انگلستان باشد كه پيگير انتشار آرشيو ملي بريتانيا بود. نام او هم با عنوان كارشناس ارشد وزارت امور خارجه آمده است. تعجب كردم؛ چون تا اين لحظه گمان مي­كردم كه تفرشي تنها در كار پ‍ژوهشست و نمي­دانستم كه كارشناس ارشد وزارت امور خارجه هم شده است.

با يك شماره نمي­توان به داوري درباره­ي اين روزنامه پرداخت؛ پس بايد منتظر بود و ادامه­ي كار را ديد. اما چند نكته را نانوشته نمي­گذارم.

نخست اين كه من از هر گونه رسانه­ي دولتي بيزارم. چه دولت، دولت اصلاح­طلب سيدمحمد خاتمي باشد و چه دولت نوبنيادگراي محمود احمدي­نژاد. حتا اگر حكومتي دموكراتيك بر سر كار باشد، باز هم معتقدم كه دولت نبايد هيچ رسانه­اي را در اختيار بگيرد.

دوم اين كه اين گونه روزنامه­هاي دولتي، علي­رغم ادعاي جهت­گيري­هاي اجتماعي در محتوا، بيش از آن كه دغدغه­هاي اجتماعي داشته باشند، دغدغه­ي سياسي دارند. به زودي زود خواهيم ديد كه به گفته­ي حافظ، پري­چهره تاب مستوري ندارد. كمي صبر كنيم تا زمان انتخابات برسد، آن وقت خواهيم ديد كه روزنامه­ي خورشيد در پيگيري سياسي گردانندگانش، گوي رقابت از روزنامه­هاي حزبي خواهد ربود.

و در آخر بايد نوشت كه راه­اندازي و يا گرداندن روزنامه از سوي چه بنيادگرايان و چه نسل تازه به قدرت رسيده­ي آنان، يعني نوبنيادگرايان، كار تازه­اي نيست. تجربه­هاي قبلي را مي­توان ديد. نگاهي به روزنامه­هاي  رسالت، جوان، جام­جم و ... بياندازيد تا پي به پيش­داوري شتاب­زده­ي من ببريد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

يك شاخه گل

نگاهي به گل­ها انداخت و گفت: « ببخشيد! يك شاخه گل مي­خواهم. » لختي درنگ كرد و گفت:          « لطفن گل سرخ بدهيد! »

« او خيلي گل سرخ دوست دارد و من او را دوست دارم! » اين­ها را به گل­فروش نگفت. زيرلبي و به خودش گفت.

***

در را باز كرد و او را صدا زد. صدايي نيامد. روي ميز يك تكه كاغذ تاشده ديد. هميشه پيغام­هايش را روي ميز مي­گذاشت. آن را برداشت و خواند.

سلام !

من ديگر برنمي­گردم.

خداحافظ !

« خدايا! نه! » تنها واژه­هايي بود كه بر زبان آورد.

----------------------------------------

* پيشتر، اين داستان را به زبان فرانسه نوشتم و آن را به استاد زبان فرانسه دادم. مي­توانيد اصل داستان را در اين­جا ببينيد.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

همين حالا خبري خواندم از شوراي ايرانيان و آمريكاييان مبني بر اين كه دولت آمريكا به اين NGO يا همان كه در ايران، سازمان مردم­نهاد، نام گرفته، اجازه­ي گشايش و فعاليت در ايران داده است. به ما روزنامه­نگارها ياد داده­اند كه لابه­لاي سطرها را هم بخوانيم. با يادآوري اين نكته، خبر را اين گونه مي­خوانم كه سرانجام دولت جمهوري اسلامي با گشايش نمايندگي اين شورا در ايران، موافقت كرده است. خب هر كسي مي­داند كه دولت آمريكا از آغاز هم با گشايش چنين دفتري در ايران، مشكل نداشت. حالا بايد پي­گير پرسش­هاي ديگري شد. مثل اين كه چه كساني در ساختار حكومتي جمهوري اسلامي با اين مساله موافقت كرده­اند؟ هدفشان چه بوده؟ به راستي مي­خواهند به اين دعواي سي­ساله خاتمه دهند يا هدف ديگري دارند؟ آن وقت مساله­ي بحران هسته­اي را چه مي­كنند؟ و ... .

شايد از همه مهم­تر، پي­گير اين مساله مي­شدم كه آيا رهبر جمهوري اسلامي هم با تجديد روابط موافقست يا نه؟

اگر دولت محمود احمدي­نژاد بتواند به كمك هوشنگ اميراحمدي، اين گرفتاري سي­ساله را حل كند؛ گام بزرگي برداشته، چنان بزرگ كه چه بسا از همين حالا بشود گفت براي يك دوره­ي ديگر هم رييس­جمهور خواهد بود. مهم­تر از همه، نامش براي هميشه در تاريخ مي­ماند كه سنگي را از چاهي درآورد كه صد تا عاقل هم پيش از اين، نتوانسته بودند دربياورند.

از سوي ديگر، اميراحمدي هم بزرگ­ترين پروژه­ي زندگي­اش را به سرانجامي در خور رسانده است. نام او هم بي­گمان ماندگار مي­شود. به هر حال، اميراحمدي در روزگاري سخن از تجديد روابط ميان دو كشور ايران و آمريكا به ميان آورد كه كمتر كسي را جرات سخن گفتن در اين باره بود. همه مي­دانيم كه اميراحمدي نه فقط در واشنگتن كه در تهران و به دوران رياست­جمهوري اكبر هاشمي رفسنجاني هم در گفت­وگو با روزنامه­ها از ضرورت تجديد روابط ميان اين دو كشور گفت و گفت كه تا با آمريكا مسايلمان را حل نكنيم؛ نمي­توانيم با جهان كنار بياييم و كشورمان را بسازيم.

البته باز هم بايد در لابه­لاي اين گونه سخنان گشت و گشت تا ناگفته­ها را شنيد. چه در تهران و چه در واشنگتن، كم نيستند كساني كه به خوبي مي­دانند جمهوري اسلامي تا مساله­اش را با اسراييل حل نكند؛ نمي­تواند اميد به حل مساله با آمريكا ببندد. سخنان اسفنديار رحيم­مشايي، بهترين گواه اين ادعاست. پس بايد در انتظار نشت و ديد كه آيا كسي پيدا مي­شود كه شوراي ايرانيان و اسراييليان را هم به راه اندازد و از تجديد رابطه ميان اين دو كشور سخن بگويد؟ و سرانجام به اين گرفتاري سي­ساله پاياني خوش بدهد؟ من كه اميدوارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:43 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

خواب كه شيرين باشد، بيدار شدن هم شيرين مي­شود. حالا مي­توانم همه­ي روز را بانشاط و پرطراوات بگذرانم. نمي­دانم چه شد كه حتا فكر كردم جوان­تر شده­ام. آره! شده­ام مثل بيست­ساله­ها. آره! من بيست ساله­ام. همه فكر مي­كنند بيشتر از 25 سال ندارم؛ چه مي­شود كه خودم هم، پنج سال كم كنم و بشوم بيست­ساله. بله! من بيست سال بيشتر ندارم. همه­ي ديروز را سر از پا نمي­شناختم. چنان سرخوش اين افكار بودم كه نمي­دانم ديروز را چه طور گذراندم؟

* * *

امروز پس از دوش­گرفتن، رفتم و جلوي آينه ايستادم. دستي به موهايم كشيدم. واي! چه مي­ديدم! در ميان موهايم، چند تار موي سفيد ديدم. باورم نمي­شد. اولش فكر كردم كه شايد اشتباه ديده­ام؛ اما نه! درست بود و خطاي ديد نبود. من پير شده­ام. يا شايد بهترست بگويم ديگر جوان نيستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

عبدالرضا مصري، وزير رفاه و تامين اجتماعي جمهوري اسلامي، در پاسخ به پرسش خبرنگاران درباره­ي خط فقر و تعداد فقيران در ايران امروز از آن­ها خواسته به جاي واژه­ي فقير، با قناعت را به كار برند.* گويا تغيير واژه­ها، وضعيت بيچارگاني را كه در اين سي سال، هر روز بر تعدادشان افزوده مي­شود، تغيير مي­دهد.

اين تغيير، مرا به ياد تغيير واژه­ي مستضعف انداخت. چند سال پس از انقلاب - همان انقلابي كه قرار بود مستضعف و استضعاف را در اين سرزمين از ميان برد- واژه­ي مستضعف، آسيب­پذير شد. گويا با اين تغيير، واقعيت هم عوض مي­شود و ديگر كسي نمي­پرسد كه پس، از ميان بردن مستضعف و استضعاف چه شد؟

* سخنان وزير رفاه و تامين اجتماعي را مي­توانيد در روزنامه­ي اعتماد، شنبه ششم مهرماه، صفحه­ي 14، بيابيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

مازيار سميعي براي جنبش زنان ايران، ترانه­اي سروده، ثمين عابدي آهنگي براي آن تنظيم كرده و شيرين اردلان و آزاده فرامرزي­ها، آن را خوانده­اند. اين ترانه را مي­توانيد از تارنماي ميدان زنان دريافت كنيد. حتا اگر مثل من، اينترنت پرسرعت نداريد؛ نگران نباشيد، چرا كه حجم آن بسيار كمست و مشكلي پيش نمي­آيد.

به نظرم، سرود بسيار زيبايي­ست. اما اي كاش خانم­هايي كه آن را اجرا كرده­اند، به جاي لحني غمگين، لحني حماسي مي­داشتند. البته شايد اشكال از تنظيم­كننده­ي آهنگ باشد، نمي­دانم. اما اين را به خوبي مي­دانم كه حماسي بودن، از وي‍ژگي­هاي جنبشي چون جنبش زنانست؛ پس سرود آن هم بايد، اين ويژگي را داشته باشد.

***

 جوانه می­زنم
 به روی زخم بر تنم
 فقط به حکم بودنم
 که من زنم، زنم، زنم

 چو هم صدا شویم و
 پا به پای هم رویم و
 دست به دست هم دهیم و
 از ستم رها شویم

 جهان دیگری
 بسازیم از برابری
 به هم دلی و خواهری
 جهان شاد و بهتری

 نه سنگ و سارها
 نه پای چوب دارها
 نه گریه های بارها
 نه ننگ و عارها

 جهان دیگری
 بسازیم از برابری
 به هم دلی و خواهری
 جهان شاد و بهتری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

رفته بودم فيلم ريسمان باز را ببينم. فيلمي از مهرشاد كارخاني، يك كارگردان تازه­كار. از آن فيلم­ها كه پس از ديدنش، يكي بايد بگويد: « خدا صبرتان بدهد! » خب ممكنست اين پرسش به خاطر مبارك برخي برسد كه حالا وقتي را براي ديدن فيلم، از دست داده­ام، ديگر چرا مي­خواهم وقتي را هم براي نوشتن ياداشتي هر چند كوتاه، هدر بدهم؟

راستش به هيچ وجه نمي­خواهم درباره­ي اين فيلم، چيزي بنويسم. تنها مي­خواهم شگفتي خودم را از نامزدي اين فيلم براي شركت در جشنواره­ي لندن نشان دهم كه انتخاب­كنندگان اين فيلم، با چه ملاك و محكي دست به چنين انتخابي زده­اند؟ داستان و يا كارگرداني خوب؟ بازي تماشايي پژمان بازغي و ...؟

جشنواره­ي لندن، همان جشنواره­اي­ست كه جهان را با سينماي ايران پس از انقلاب آشنا ساخت. اگر يادتان باشد فيلم­هاي دونده و دستفروش در اين جشنواره درخشيدند.

نمي­دانم انگيزه­ي اين انتخاب چه بوده؟ حاكميت ايدئولوژي بر فرهنگ و هنر؟ كج­سليقگي؟ و يا همان گروه و دسته بازي­هايي كه بارها سينماگران از آن ناليده­اند؟ به هر حال اين انتخاب، انتخاب خوبي نبوده است.

راستي! تا يادم نرفته، بنويسم كه براي تماشاي فيلم ريسمان بار در يك عصر جمعه، ده نفر ديگر هم مثل من، در سالن اصلي سينما عصر جديد با ظرفيت بيش از هزار نفر، حضور داشتند. اين را نوشتم كه بدانيد تا چه ميزان، از اين فيلم استقبال شده است؟
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  |