تبليغاتX
سيذارتا

سيذارتا

بوستان ملت در تهران، همان پيرزن داستان ميهمانان ناخوانده است. پيرزني كه خانه­اش در يك شب باراني، پناهگاه حيوانات جورواجوري مي­شود.

مي­شود كارگران شهرستاني خسته و نااميد از يافتن كار را در آن­جا ديد. گروهي از همجنسگرايان ايراني هم قرارهايشان را آن­جا مي­گذارند. مخالفان جمهوري اسلامي هم اگر بخواهند مخالفت­شان را ابراز كنند؛ آن­جا گرد هم مي­آيند و شايد نيازي به گفتن نباشد كه خيلي از تهراني­ها و حتا شهرستاني­هايي كه گذرشان به تهران مي­افتد، در زير سايه درختان بوستان، بساط پهن مي­كنند. از آغاز طرح امنيت اجتماعي هم هر روز، درست مقابل ورودي بوستان، چند پليس زن و مرد، به ارشاد امت حزب­الله و هميشه در صحنه مي­پردازند. البته مدتي­ست كه خانم­ها ياد گرفته­اند راه­شان را كج كنند تا از ارشاد آن­ها در امان باشند.

در اين سه ماه تابستان هم كه ناچار بوده­ام هر روز از كنار اين بوستان بگذرم، بسياري خانواده­هاي عراقي را ديده­ام كه در گوشه و كنار، به استراحت مشغولند.

چند روز پيش هم بر روي نيمكت­هاي بوستان، نوشته­اي خواندم با اين مضمون « روز ملي حمايت از پرندگان 15/2/88 » كه مي­شود ارديبهشت­ماه سال آينده. در كنار اين تاريخ، چند جايي هم نوشته بود: « پرنده­هاي قفسي، عادت دارن به بي­كسي »شعري برگرفته از يكي از ترانه­هاي سياوش قميشي.

نمي­دانم كه واقعن گروهي از هم­ميهنان مي­خواهند از پرندگان حمايت كنند و يا هدف ديگري در كارست؟ به هر حال بايد منتظر بود؛ اگر چه هشت ماه ديگر، زمان كمي براي انتظار نيست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

دوازده و يا شايد سيزده سالم بود كه كتاب سه قطره خون را در ميان كتاب­هاي خواهرم يافتم. پيش­تر درباره­ي صادق هدايت، خيلي چيزها شنيده بودم. مثل اين كه اگر كسي كتاب­هايش را بخواند؛ سرانجام، خودكشي خواهد كرد و ... . همان موقع هم، بيشتر، حرف درباره­ي بوف كور و سه قطره خون بود. خيلي دوست داشتم كتاب­هاي هدايت را بخوانم؛ اما تنها چند سالي از انقلاب گذشته بود و مي­گفتند كه كتاب­هاي صادق هدايت، ممنوع است و حالا يكي از كتاب­هاي اين نويسنده، در برابر چشمانم بود. هنوز كتاب را ورق نزده، صداي خواهرم را شنيدم.

   آهاي! چيكار مي­كني؟ بزار سر جاش. به درد تو نمي­خوره.

اصرارهاي من فايده­اي نداشت. هنوز سنم به اين چيزها قد نمي­داد. چاره­اي نبود. خواهرم هيچ­جور راضي نمي­شد.

ساعت از دوازده نيمه­شب هم گذشته بود. چراغ قوه­ي كوچكي را برداشتم و آهسته، آهسته به سراغ قفسه­ي كتاب­هاي خواهرم رفتم. با كمي جست­وجو، سه قطره خون را در ميان كتاب­ها يافتم. بهترين جا، انباري كوچك زيرزمين خانه بود؛ جايي كه مادرم خمره­هاي ترشي و سركه را نگه مي­داشت. در آن شب و شب­هاي ديگر، از داستان­هاي اين كتاب مي­خواندم. هر شب هم بعد از خواندن يكي، دو داستان، آن را جايي، قايم مي­كردم. هنوز بوي تند ترشي­ها و نم زيرزمين از خاطرم نرفته. يادم هست كه همان موقع، از داستان داش آكل، خيلي خوشم آمد و البته چيز زيادي هم از داستان سه قطره خون كه عنوان كتاب از آن گرفته شده، نفهميدم. 

***

يك ماه پيش، از كنار بساط يكي از همين كتاب­فروش­هاي كنار خيابان مي­گذشتم كه كتاب سه قطره خون را ديدم. آن هوس گذشته، دوباره در دلم زنده شد.

اين بار، داستان سه قطره خون، بيش از داستان­هاي ديگر، به من چسبيد و البته نمي­دانم چرا كه چندان از داستان داش آكل خوشم نيامد.   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

پارسال، يكي از دوستانم، سرانجام با چهار سال تاخير به سربازي رفت. همين، بهانه­اي شد تا اين يادداشت را درباره­ي سربازي بنويسم. پيشتر، اين يادداشت، در وبلاگ همين دوست سرباز، منتشر شده است.

***

تا مدت­ها پس از گذراندن دو سال خدمت نظام وظیفه، این پرسش رهایم نمی­کرد که این دو سال، چه سودی در بر داشت؟ اولش فکر می­کردم که شاید توقع­ام از سربازی، آن قدر زیاد بوده که گمان ناسودمندی آن، به جانم افتاده؛ اما بعد، پی بردم همه­ی کسانی که مثل من، این دو سال را گذرانده­اند؛ به هیچ وجه راضی نیستند و با قطع و یقین، اذعان دارند که دو سال از بهترین سال­های زندگی­شان را به باد داده­اند. برخی پا را از این فراتر گذاشته، افسوس می­خوردند که چرا بی­خیال سربازی نشدند؟!

سربازی را مثل خیلی چیزهای دیگر، پهلوی اول به ایران آورد؛ از راه­آهن و دانشگاه گرفته تا دادگستری و ارتش، همه و همه یادگارهای مدرنیزاسیون رضاخانی­ست. - کاری به خوب و بد آن گونه مدرن­سازی ندارم؛ تنها خواستم اشاره­ای به پیشینه­ی سربازی کنم. - در دوران حکومت رضاشاه، ارتش چنان جایگاهی داشت که بودجه­ی آن را شخص رضاخان با گشاده­دستی از درآمد بادآورده­ی نفت، تعیین می­کرد. گذشته از دانشگاه، ارتش،  مدرن­ترین بخش جامعه­ی آن روز ایران بود؛ پس جوانانی که به اجبار، دوره­ی خدمت سربازی را به انجام می­رساندند؛ آموزش­هایی را فرا می­گرفتند که در هیچ جای دیگر، به دست نمی­آوردند.

پس از آن پدر و به روزگار پسر، ارتش آن جایگاه را از دست نداد که بالاتر هم رفت. شاه، بهترین­ها را برای ارتش می­خواست. فرماندهان نظامی، در بهترین دانشگاه­های آمریکا و اروپا دانش آموخته، دست کم به یکی، دو زبان خارجی، مسلط بودند. تجهیزات و ادوات هم که جای خود داشت.

امروزه چه؟ آیا وضع به همان منوالست؟ قطعاً نه! متاسفانه نمی­توان انکار کرد که بخش نظامی کشور، چنان از بخش­های دیگر جامعه، عقب افتاده که نمی­توان برای آن، کارکرد آموزشی قایل شد. بدتر از آن، حتا این ارتش، نمی­تواند نظم و انضباط را در میان سربازان وظیفه، نهادینه کند. از این رو، جوانی که خدمت سربازی را گذرانده، تفاوتی با دیگر جوانان ندارد؛ جز آن که به ازای دو سال از بهترین سال­های زندگی، از بسیاری محدودیت­های قانونی، رهایی می­یابد. بی­راه نگفته­ام اگر تنها کارکرد سربازی را به دست آوردن کارت پایان خدمت و رهایی از محدودیت­های اعمال شده دانست.

ممکنست کسانی در مخالفت با این نظر، به جنگ هشت ساله و تهدیدهایی اشاره کنند که همواره متوجه کشور بوده و هست.

در پاسخ باید بگویم که بخش بزرگی از این تهدیدها، ساخته­ی خود ماست. در سر داشتن اندیشه­ی نابودی اسراییل و یا هر کشور دیگری و قايل شدن به رسالت جهانی برای رستگاری همه­ی بشریت و انجام تکلیف دینی بدون در نظر گرفتن نتیجه­ی آن، پیامدی جز تهدید و کشانده شدن جامعه به نظامی­گری ندارد.

با این همه، حتا اگر ضرورت آموزش نظامی برای دفاع از کشور را بی­هیچ عذر و بهانه­ای بپذیریم، باید پرسید که مگر این آموزش­ها، زمانی بیش از سه ماه نیاز دارد؟ پس می­توان زمان سربازی را با هدف آموزش نظامی، به سه ماه تقلیل داد و عمر و زندگی جوانان را تباه نکرد.

یادش به خیر! انشاهای دبستان را با آن معصومیت کودکانه، با امید و آرزو و گاه دعا برای دیگران به پایان می­رساندیم تا از شر نتیجه­گیری­های کلیشه­ای آزاد شويم؛ غافل که این هم، خود، کلیشه­ای دیگر می­شد.

در پايان اين نوشته هم آرزو مي­كنم كه روزی ایران ما، صاحب ارتشی حرفه­ای شود تا کارها به سامان آید و جوانان عمر تباه نکنند.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  |