چندي پيش فرصتي دست داد تا سفري به شمال داشته باشم. از اين فرصت پيش آمده خيلي خوشحال شدم؛ چرا كه چند سالي ميشد كه به قصد تفريح به شمال نرفته بودم.

ديدن دوبارهي دريا و جنگل، بسيار مسرتبخش بود. دوباره خودم را در آغوش دريا رها كردم و گاه و بيگاه، تن به نوازش موجهاي او ميدادم.
همه چيز سفر از آغاز تا پايان خوب بود؛ مگر زمان بازگشت كه با چشم خويشتن ديدم چگونه دشتها و جنگلهاي سرسبز كلاردشت، در برابر هجوم بساز و بفروشها بيپناه و بيكس بود. باورم نميشد كه اين، همان كلاردشت هفت سال پيش باشد. جابهجا، ساختمانها، جاي درختان روييده بود و آنجا كه هنوز ساختماني نبود، درختان را بريده و زمين را قطعهقطعه كرده بودند تا به همان بساز و بفروشها واگذار شود.
نزديكيهاي كرج، بر روي تابلويي، محيط زيست را، حيثيت ملي دانسته بود كه ما شهروندان بايد از آن پاسداري كنيم و من هنوز در شگفتام ازين همه گستاخي.
***
نميتوانم در پايان اين نوشته، از او ياد نكنم كه در اين چند روز ميزبان من بود و مهربانانه رنج همنشيني با مرا به جان خريد و راهنمايام بود در ديدن آن همه زيباييهاي طبيعت.