تبليغاتX
سيذارتا

سيذارتا

موبد: ما در تله افتاده­ايم؛ تازيان. تازيان! 

          { سرباز با شمشير برهنه به درون مي­دود.}

سرباز: تيغ بكشيد! نيزه برداريد! زوبين­ها؛ تبيره­ها –

سردار: جمله بيهوده! به مرگ نماز بريد كه اينك بر در ايستاده است. بي­شماره؛ چون ريگهاي بيابان     كه در توفان مي­پراكند و چشم گيتي را تيره مي­كند!

زن: آري! اينك داوران اصلي از راه مي­رسند. شما را كه درفش سپيد بود اين بود داوري؛ تا راي درفش سياه آنان چه باشد!

          {خاموشي}

***

برگرفته از نمايشنامه­ي مرگ يزدگرد نوشته­ي بهرام بيضايي

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

 

چندي پيش فرصتي دست داد تا سفري به شمال داشته باشم. از اين فرصت پيش آمده خيلي خوشحال شدم؛ چرا كه چند سالي مي­شد كه به قصد تفريح به شمال نرفته بودم.

 

 

ديدن دوباره­ي دريا و جنگل، بسيار مسرت­بخش بود. دوباره خودم را در آغوش دريا رها كردم و گاه و بي­گاه، تن به نوازش موج­هاي او مي­دادم.

همه چيز سفر از آغاز تا پايان خوب بود؛ مگر زمان بازگشت كه با چشم خويشتن ديدم چگونه دشت­ها و جنگل­هاي سرسبز كلاردشت، در برابر هجوم بساز و بفروش­ها بي­پناه و بي­كس بود. باورم نمي­شد كه اين، همان كلاردشت هفت سال پيش باشد. جابه­جا، ساختمان­ها، جاي درختان روييده بود و آن­جا كه هنوز ساختماني نبود، درختان را بريده و زمين را قطعه­قطعه كرده بودند تا به همان بساز و بفروش­ها واگذار شود.

نزديكي­هاي كرج، بر روي تابلويي، محيط زيست را، حيثيت ملي دانسته بود كه ما شهروندان بايد از آن پاسداري كنيم و من هنوز در شگفت­ام ازين همه گستاخي.

 

***

 

نمي­توانم در پايان اين نوشته، از او ياد نكنم كه در اين چند روز ميزبان من بود و مهربانانه رنج همنشيني با مرا به جان خريد و راهنماي­ام بود در ديدن آن همه زيبايي­هاي طبيعت.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  |