تبليغاتX
سيذارتا

سيذارتا

محمود احمدي نژاد

 

يكي از هواداران محمود احمدي­ن‍ژاد، در وبلاگش، عكسي آورده از او، در حال خوردن صبحانه. از همان عكس­ها كه در دوران رقابت­هاي انتخاباتي بسيار ديديم. همان عكس­هايي كه مي­خواست به عالم و آدم ثابت كند كه اين نامزد انتخاباتي با همه فرق دارد. اگر ديگران اهل ريخت و پاش هستند، اين يكي حتا در خوردن غذا هم ساده­زيستي پيشه كرده، چه رسد به خانه و ديگر جنبه­هاي زندگي. چهره­ي رقيب احمدي­نژاد در دور دوم انتخابات هم چنان سياه و آلوده بود كه بسياري اين تبليغات باورشان شد. آن هنگام، گمان من اين بود كه كاربرد اين گونه عكس­ها، در دوران انتخابات است و بس؛ اما گويا اين قصه سر دراز دارد. تو گويي كه دستشان براي مردم رو نشده است. 

آشنايي هر چند كم من با تاريخ، نگذاشت كه در بحبوحه­ي همان دوران انتخابات، فريب اين دغل­كاري­ها را بخورم. مي­دانستم عدالت، ساده­زيستي و شعارهايي از اين دست، بهترين دست­آويز براي رسيدن به قدرت و در پيش گرفتن سياست­هايي­ست كه همان اندك رفاه، توسعه و آزادي را به مسلخ مي­كشاند.

 

 

همين عكس بهترين مثالست. اگر خوب دقت كنيد؛ مي­بينيد كه در مقابل احمدي­نژاد، چهار ظرف غذا گذاشته شده و البته از عكس هم مي­توان تا اندازه­اي، نوع غذاها را تشخيص داد. من خودم ماست و پنير را تشخيص دادم و حدس مي­زنم كه آن دو تاي ديگر هم دوشاب (شيره) و كره باشد. هر كسي هم مي­داند كه ما ايراني­ها اين گونه غذاها را در صبح و يا عصر مي­خوريم.

و حالا از رييس­جمهور مردمي و ساده­زيست و هوادارانش مي­پرسم كه كدام آدم ساده­زيستي را سراغ داريد كه در يك وعده­ي صبحانه و يا عصرانه، چهار نوع غذا بخورد؟

 

***

بد نيست به اين نكته هم اشاره كنم كه ساده­زيستي كارگزاران حتا اگر واقعي هم باشد؛ هيچ ارزشي ندارد، مادامي كه به خاطر سياست­هاي غلط آن­ها، روز به روز زندگي بر مردم سخت­تر و سخت­تر شود. واقعاً مهم نيست كه كارگزاران در كاخ زندگي مي­كنند يا كوخ. مهم اينست كه با سرمايه­ي مردم، كاخ­نشين نشوند و يا براي خودنمايي و فريب، كوخ­نشيني پيشه نكنند.

البته مهم­تر از هر دوي اين گونه كاخ­نشيني و كوخ­نشيني­ها، چند برابر نشدن هزينه­هاي زندگي به خاطر سياست­هاي غلط اين كارگزارانست؛ چه كاخ­نشين باشند و چه كوخ­نشين.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

دو، سه روز پيش رفته بودم بخش فرهنگي سفارت فرانسه براي آشنايي با دانشگاه­هاي آن كشور. صد نفري مي­شديم، كه جز من و چند نفر ديگر، همه، دختر بودند. گويا دخترها دارند در رفتن به خارج هم، از پسرها پيشي مي­گيرند. البته من خودم به­شخصه با اين پديده مخالفتي ندارم و معتقدم كه اگر آن­ها، صددرصد صندلي­هاي دانشگاه را هم بگيرند؛ باز نبايد براي جبران آن، به سهميه و كارهايي از اين قبيل متوسل شد. قرن­ها جامعه­ي بشري مردسالار بوده، خب چند قرني هم، زن­سالار شود. گمان نمي­كنم به جايي بربخورد.

اين رفتن من به سفارت فرانسه هم زمان شد با خبر احتمال گشايش دفتري براي صدور رواديد آمريكا در ايران. هم زمان، مطلبي خواندم از يكي از ستون­نويسان روزنامه­ي آمريكايي نيوريورك­تايمز در همين­باره. او از دولت آمريكا خواسته كه سالي پنجاه هزار رواديد دانشجويي براي جوانان ايراني صادر كند، آن وقت منتظر اتفاق­هاي بزرگ باشد. راستش، گذشته از صحت و سقم ادعاي اين روزنامه­نگار، هميشه اين سوال برايم مطرح بوده كه چرا ما ايراني­ها بايد چوب ديگران را بخوريم. در ميان تروريست­هاي يازده سپتامبر و پس از آن، حتا يكي ايراني هم پيدا نشد؛ اما رفتن ما به آمريكا و ادامه­ي تحصيل در آن كشور، به جرم ناكرده­ي تروريست بودن،‌ يك آرزوي دست­نيافتني شده است. علاوه بر اين، ترديد ندارم كه به غير از اسراييلي­ها، در ميان ملت­هاي خاورميانه، شهروندان هيچ كشور ديگري - حتا ترك­ها كه نزديك به يك قرن با چوب و چماق نظامي­ها مدرن شده­اند و آرزويشان عضويت در اتحاديه­ي اروپاست - به اندازه­ي ما ايراني­ها به آمريكايي­ها نزديك نيستيم و چه بسا در صورت برقراري رابطه ميان دو كشور، بهترين دوست و متحد آمريكا در خاورميانه شويم.

كاش دولت­مردان آمريكايي اگر صداي جوانان ايراني را نمي­شنوند، دست­كم گوش به توصيه­ي روزنامه­نگار هموطن خودشان بدهند.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  |