تبليغاتX
سيذارتا

سيذارتا

کتاب­هایی هستند که شاید هیچگاه رنگ کهنگی نمی­گیرند. برای من، کتاب­های بهرام بیضایی از این جنسست و اگر چه نه کارگردان هستم و نه نويسنده، برنامه­ای گذاشته­ام برای خواندن همه­ی آن­ها.

طومار شیخ شرزین یکی از همین کتاب­هاست. داستان اگر چه گریزی به گذشته­ی تاریخی ماست؛ ولی گویا هنوز همان هستیم که بودیم. رساله به نام امیر می­کنیم، در قبول مدرسه­های سلف و رد تاری­خانه می­نویسیم. یا آن جا که استاد شیخ شرزین می­گوید:

 

                «همیشه سرزنشم کرده­اید که با این رتبه از دانش چرا به شخص ایشان نزدیکم. جوابش حالاست؛ شاید بتوانم برای تو کاری بکنم. بله، ما برای خود ملتی نیستیم؛ و من فقط بلاگردانم! من به جلادان می­آموزم که گردن ما را با احترام بیشتری بزنند، و پیش از فروکردن آهن سرخ در چشمان ما نام خدا را بر زبان بیاورند!»

 

البته نمی­توانم در مقایسه­ی میان دیروز و امروزمان، تفاوتی را نادیده بگیرم. در کتاب بیضایی، شیخ شرزین، به دسیسه­ی شیوخی که پیرامون سلطان گرد آمده­اند، مجازات می­شود و امروزه، شیوخ و سلطان یکی شده­اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

داشتم کتاب ایدئولوژی و اوتوپیا نوشته­ی کارل مانهایم را می­خواندم برای پژوهشی درباره­ی ایدئولوژی­ها که این پرسش به ذهنم آمد: «چرا ناشران، برخی کتاب­های معتبر را تجدید چاپ نمی­کنند؟»

این، نخستین بار نیست که به کتاب­هایی چنین معتبر برمی­خورم و افسوس که چرا تجدید چاپ نمی­شوند؛ در حالی که حتا برخی کتابخانه­ها، با توجه به اعتبار کتاب، ناچار شده­اند از روی نسخه اصلی، کپی تهیه و صحافی کنند تا کتابخانه، از چنین منبع معتبری، محروم نماند. خود همین کتابی که عامل شد تا در این باره بنویسم، نسخه­ی کپی از ترجمه­ی فارسی آنست که فریبرز مجیدی، از روی نسخه­ی انگلیسی، به فارسی برگردانده و دانشگاه تهران، یکی، دو سالی مانده به انقلاب آن را منتشر کرده است.

کاش ناشرانی چون ثالث، نی، چشمه، مرکز و ... فهرستی تهیه کنند از این کتاب­ها و با اجازه­ی مترجمان و یا ناشران، آن را به چاپ دوباره بسپارند. در روزگاری که سیاست­های وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، نفس ناشران را به شماره انداخته، این تجدید چاپ­ها می­تواند هوای تازه­ای باشد برای سینه­های خسته­ی آنان.

                                             * * *

تصمیم گرفتم پیش از انتشار این یادداشت، جست­وجویی کنم درباره­ی کتاب و مترجم آن. از قضا انتشارات سمت، در سال 80، کتاب ایدئولوژی و اتوپیا را چاپ کرده. فکر کردم که پس ضرورتی برای انتشار وجود ندارد؛ اما بعد به یاد این جمله افتادم که در مثال مناقشه نیست؛ به عبارتی با نقض یک مثال، چنین قاعده­هایی نقض نمی­شود و هنوز هستند کتاب­های معتبر بی­شماری که باید دوباره تجدید چاپ شوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

حسنا، خواهرزاده­ام، داشت کلیپ­هایی را می­دید از چند خواننده­ی ایرانی، از ابی گرفته تا جوان­ترهایی که در قالب یک گروه، به ارایه­ی کارهایشان می­پردازند.

یکی از این کلیپ­ها هم، کلیپ رهایی (بگو آره، بگو نه) بود. راستش، این، اولین باری بود که این کلیپ را می­دیدم؛ البته ترانه­اش را بارها شنیده­ام و حسابی از آن خوشم می­آید.

حین دیدن صحنه­هایی از کلیپ به حسنا گفتم: «حتا دیدن این صحنه­های آماده­شدن برای شکنجه هم دردناکه.»

لعیا، خواهرزاده­ی دیگرم که هشت سال بیشتر ندارد، فوری پرسید: «دایی! شکنجه یعنی چی؟»

مانده بودم چه بگویم؟ از سر ناچاری گفتم: «یعنی این که بعضی آدم­ها، بعضی دیگه از آدمارو کتک بزنن یا اذیت بکنن.» لعیا دوباره پرسید: «خب چرا کتک می­زنن؟» باز هم مانده بودم چه بگویم؟ کمی فکر کردم و گفتم: «خب! برای این که ناراحتن که چرا بقیه هم مث اونا نیستن.»

چهره­ی لعیا نشان می­داد که از پاسخ­ام قانع نشده؛ اما نمی­دانم چرا دیگر چیزی نگفت؟ خود من هم از پاسخ­ها راضی نبودم و با خودم فکر کردم که حتا تعریف شکنجه هم کار سختی­ست.

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

دانش را مي­توان به ديگري رساند؛ اما خرد را نمي­توان. مي­توان آن را يافت. مي­توان در آن زيست. مي­توان با آن و از آن نيرومند شد. مي­توان با آن كارهاي شگفت كرد؛ اما نمي­توان آن را به ديگري رساند.

 

***

 برگرفته از رمان سيذارتا، نوشته­ي هرمان هسه، برگردان از داريوش همايون

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  |