کتابهایی هستند که شاید هیچگاه رنگ کهنگی نمیگیرند. برای من، کتابهای بهرام بیضایی از این جنسست و اگر چه نه کارگردان هستم و نه نويسنده، برنامهای گذاشتهام برای خواندن همهی آنها.
طومار شیخ شرزین یکی از همین کتابهاست. داستان اگر چه گریزی به گذشتهی تاریخی ماست؛ ولی گویا هنوز همان هستیم که بودیم. رساله به نام امیر میکنیم، در قبول مدرسههای سلف و رد تاریخانه مینویسیم. یا آن جا که استاد شیخ شرزین میگوید:
«همیشه سرزنشم کردهاید که با این رتبه از دانش چرا به شخص ایشان نزدیکم. جوابش حالاست؛ شاید بتوانم برای تو کاری بکنم. بله، ما برای خود ملتی نیستیم؛ و من فقط بلاگردانم! من به جلادان میآموزم که گردن ما را با احترام بیشتری بزنند، و پیش از فروکردن آهن سرخ در چشمان ما نام خدا را بر زبان بیاورند!»
البته نمیتوانم در مقایسهی میان دیروز و امروزمان، تفاوتی را نادیده بگیرم. در کتاب بیضایی، شیخ شرزین، به دسیسهی شیوخی که پیرامون سلطان گرد آمدهاند، مجازات میشود و امروزه، شیوخ و سلطان یکی شدهاند.




