روي ديواري كه سفيد شده بود تا كسي نداند ديگري چه نوشته، كسي آمد و نوشت: ‹با رويش سبز جوانه چه ميكنيد؟›
ده سالي ميشود كه در هيچ انتخاباتي شركت نكردهام. درست از بهمن ۱۳۷۸ تاكنون. روزي كه انتخابات مجلس ششم برگزار شد و اصلاحطلبان پيروزي خيرهكنندهي ديگري بهدستآورند. باقي ماجرا را همه ميدانيم. درجازدن و سپس پسروي و بازگشت به سنگرهاي پيش از دوم خرداد. تحولات اجتماعي تكعاملي نيست؛ اما ميتوان اهميت عاملي را بيش از عوامل ديگر دانست. و اگر از من بپرسند؛ بيدرنگ پاسخ ميدهم كه مسئول شكست آن جنبش، كسي نبود مگر سيدمحمد خاتمي. همان كه در كمتر از يكي، دو هفته، به تشري، جامعهي مدني را مدينهالنبي كرد.
با دوم خرداد، جامعهي ايران آبستن اميدهاي بزرگي شد. دوباره حق داشتن جامعهاي آزاد و آباد را به يادمان آورد. و بهراستي كدام ملت در ميان ملتهاي مسلمان خاورميانه را بايد بيش از ما شايستهي داشتن اين حقوق دانست؟ اين، ادعايي از سر غرور و يا احساسات مليگرايانه نيست و آمادهام تا بر سر آن با هر كسي به گفتوگو بنشينم.
به گمان من، ده سال گذشته آموخت كه با بودن نمايشپيشهگاني چون خاتمي در ايران امروز، راه آزادي، راهي دشوار، دراز و پرخطرست. از اين رو، بايد حتا به چند گام كوچك در پيمودن اين راه طولاني دل خوش داشت. و من، ترديد ندارم كه روزي شاهد آزادي را در آغوش خواهيم كشيد.
چندان پيگير داستانهاي ايراني نيستم. سالي چند كتاب داستان هم بيشتر نميخوانم. براي همين ترجيح ميدهم از كنار نويسندههاي ايراني بگذرم و با وقت كمي كه دارم، نويسندههاي معروف دنيا را انتخاب كنم. اين اصل، البته استثناهايي هم دارد؛ مثل كافه پيانو كه به چاپ پانزدهم رسيده و گويا هنوز هم به خوبي همان چاپهاي اول ميفروشد.
وقتي كتاب يا فيلمي پرفروش ميشود، انگيزهي بيشتري پيدا ميكنم براي خواندن و يا ديدن. ميخواهم بدانم چرا اين همه مورد توجه قرار گرفته است؟ شايد يكجور نگاه جامعهشناختي و يا حتا روانشناختي. راستي، در ذهن آدمهايي كه به اين داستان و يا فيلم روي خوش نشان دادهاند، چه ميگذرد؟
كافه پيانو را هم با همين انگيزه انتخاب كردم و البته هنوز نتوانستهام بفهمم چرا جامعهي ما به نوشتهاي نه چندان ادبي، اين قدر روي خوش نشان داده؟ شايد بهخاطر جنبهي طنزآميز آن و يا ... ؟ واقعن نميدانم.
***
در نثر كافه پيانو، بهكاربردن بيش از اندازهي «كه» بدجوري توي ذوق آدم ميزند. در همان فراز نخست داستان ميخوانيم: «از در كه آمد تو، دماغش را گرفت و گفت: واي خدا. بوي سيگارت ... » و اين كهها، جابهجا در داستان هست. يادم هست كه در كلاس گزارشنويسي، استاد، استفاده از اين كهها را كليشهاي ميدانست و ميگفت: «گزارشتان را با اين كهها شروع نكنيد؛ چون خيلي كليشهايست.» و بعد مثال ميزد: «از خيابان وليعصر كه ميگذري ... » و چه درست ميگفت؛ چون در اين چند سال كمتر گزارشي را ديدهام كه با اين كه شروع نشده باشد. استاد، جلال آلاحمد را مبدع اين كهها ميدانست. نميدانم حرفش تا چه اندازه درست است؟
و حالا در كافه پيانو، در قالبي كه بر خلاف رسانه و روزنامه، روزمرگي ندارد، اين كهها آنقدر زيادند كه آوار ميشوند بر سر خواننده.
كسي به فكر گلها نيست
كسي به فكر ماهيها نيست
كسي نميخواهد
باور كند كه باغچه دارد ميميرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب، ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي ميشود
فروغ فرخزاد
ايران و آمريكا بايد با هم گفتوگو كنند. ... اوباما گزينهي نظامي را نبايد كنار بگذارد. ... عراق بايد زمينهي همكاري آنها را در منطقهي خاورميانه فراهم كند. ايران، آمريكا ... ايران، آمريكا ... و باز هم ايران و آمريكا ... خسته شدم آن قدر اين روزها در هر تارنما و شبكهاي در اين باره خواندم و شنيدم. حالم به هم ميخورد. اين بار ديگر نگذاشتم گوينده سخنانش را به پايان برساند و تلويزيون را خاموش كردم.
براي آنها كه مثل من، در ميان قالبهاي نوشتاري روزنامه، به گزارش علاقهمندند، دو كتاب خيلي خوب به بازار آمده؛ يكي، تجربههاي ماندگار در گزارشنويسي و ديگري گزارشنگاري. علياكبر قاضيزاده، كتاب اول را ترجمه كرده و نگارش كتاب دوم را هم خودش انجام داده است. كتاب دوم، در واقع تكميل همان درسهايي است كه از سوي قاضيزاده در مركز مطالعات و توسعهي رسانهها تدريس ميشد.
***
اگر چه هر دوي اين كتابها را، خيلي مفيد ميدانم؛ اما خيلي بعيدست كه روند رو به احتضار گزارشنويسي در مطبوعات را تغيير دهد. ناديدهگرفتن گزارش در مطبوعات – برخلاف مطبوعات غربي كه گزارش در آن حرف اول را ميزند و حتا خبرها هم در قالب گزارش ارايه ميشود – ريشه در جاي ديگري دارد. همهي آن عواملي كه باعث شد در مطبوعات غربي، گزارش پا بگيرد و جا باز كند، در جامعهي امروز ما مفقود است. به گفتهي علما، موانع موجود و مقتضي مفقودست؛ پس آن چه اتفاق نميافتد، گزارش و گزارشنويسي است.
اگر ميخواهيد يكي از تازهترين دستاوردهاي فني در حوزهي ارتباطات را ببينيد؛ سري به بي بي سي بزنيد. دستاوردي كه ريشه در نظريههاي نوين ارتباطات دارد.
در اين پايگاه، ميتوانيد صفحه را به دلخواه خودتان، تنظيم كنيد. اگر به ورزش، بيشتر علاقه داريد؛ خب ميتوانيد ورزش را بالاتر از همه قرار دهيد. اصلن ميتوانيد بخشهايي را كه دوست نداريد، كنار بگذاريد و يا رنگ صفحه را با سليقهي خودتان هماهنگ كنيد.
اينجاست كه بي بي سي ميتواند بپرسد: «مخاطب چي ميل دارند؟»خانهي جهنمي را چند شب پيش ديدم. فيلمي از سوسن تسليمي. هنرمندي كه سينماروهاي دههي شصت نقشآفرينياش را بر پردهي سينما به ياد دارند و سرانجام روزي رسيد كه تسليمي، ايران را ترك كرد به اميد زندگي بهتر. و حالا اين هنرمند در سوئد، فيلمي ساخته دربارهي خانوادهاي از خانوادههاي مهاجر ايراني و گرفتاريهايشان. پدر يا همان آقاي سربندي فيلم كه هنوز تعصبهاي جامعهي مبداء را با خود دارد، نميتواند بپذيرد دخترانش تا پيش از ازدواج رسمي، با نامحرمان ارتباط داشته باشند و ... .
آن چه مرا شگفتزده كرد، مادر سربنديست كه به زبان فارسي كرمانشاهي با پسر، عروس سوئدي و نوههايش سخن ميگويد و همين، نشان از تبار كرمانشاهي او و پسرش دارد. نميدانم تسليمي با مطالعهاي دقيق، چنين نقشي از كرمانشاهيها ساخته يا تنها به همان تصور غلط از كرمانشاهيها و كردها اكتفا كرده است؟ همان تصوري كه كردها را تا آن جا متعصب ميداند كه براي ناموسشان دست به هر كاري ميزنند و ... . گذشته از تصوير چنين تعصبي، چهرهي ارايهشده از مادر سربندي، بسيار خرافاتي، غيرمنطقي، غرغرو، زورگو و در يك كلمه، زشت و زننده است. نميدانم كدام يك از مادرها يا مادربزرگهاي ما، اينگونهاند؟ در اين فيلم، مادر سربندي براي كوچكترين مساله، عروسش را به باد فحش و كتك ميگيرد و براي برهمزدن رابطهي خوب ميان پسر و عروسش، به قيچي دخيل ميبندد. به اين هم اكتفا نميكند و پنهاني به اتاق خواب پسر و عروسش سرك ميكشد تا حتا روابط آن دو را رصد كند و شايد بدتر از همه، مثل كودكان دو، سه ساله از رفتن به حمام سرباز ميزند تا جايي كه او را به زور به حمام ميبرند و در وان حمام مياندازند تا به زور هم كه شده بشويند.
***
هميشه بيزار بودهام از اين كه به سينماگر و يا هر هنرمند ديگري اعتراض كنم كه چرا از فلانيها و بهمانيها، چنان تصويري ارايه كرده است. اگر بخواهيم چنين قيد و بندهايي برقرار كنيم؛ نه از هنر نشان ميماند و نه از هنرمندان. اينجا هم تنها ميپرسم كه آيا واقعاً ما كرمانشاهيها، تا اين اندازه، زشت و بدخو هستيم؟
كاش ما آدمها هم ميتوانستيم زمستان را مثل خرسها بگذرانيم؛ نه خواب خواب كه در بيداري. با اين تفاوت كه در سه ماه زمستان يا از خانه اصلن بيرون نميرفتيم و يا تنها براي كارهاي ضروري مثل خريد و دكتر و از اين قبيل.
كاش ميشد. آنوقت، برنامهام اين بود كه فقط كتاب بخوانم و فيلم ببينم و اگر توانستم؛ كاغذي سياه كنم. آنوقت با آغاز فصل بهار، مثل جوانهزدن درختان، كمكمك خودم را آمادهي بيرونرفتن ميكردم و بعد در تابستان، تكاپو براي زندگي را به اوج ميرساندم و دوباره در پاييز آماده ميشدم كه در زمستان بخوابم تا در بهار ديگري بيدار شوم.تابستان سه سال پيش، اسراييل در پي كشته و اسيرشدن چند سربازش به پايگاههاي حزبالله لبنان حمله كرد. از جنگي مينويسم كه سيوسه روز به دراز كشيد و به همين نام معروف شد.
برخي دوستان، بر اين باور بودند كه حزبالله هيمنهي اسراييل را در هم شكست و ... حرفهايي از اين جنس كه البته خود اعضاي بلندپايهي حزبالله لبنان هم چنين ادعايي نداشتند و بارها و بارها از ورود به جنگ، اعلام پشيماني ميكردند. درست يادم هست كه مسئول دفتر سياسي حزبالله در همان روزها گفت: «اگر حتا يك هزارم درصد هم احتمال حملهي اسراييل را ميداديم؛ دست به چنين كاري نميزديم.» به گمانم تحليل اين دوستان، مبتني بر رويدادهاي همان چند روز بود. همان موقع ميگفتم كه بايد اجازه داد كمي زمان بگذرد و چنين تحليلهايي را مطرح كرد. آن موقع نظرم اين بود كه اسراييليها بهانهي خوبي براي درهمكوبيدن قدرت حزبالله پيدا كردهاند. در همان روزها، بحث حملهي نظامي آمريكا، خيلي داغ بود و به نظرم يكي از اهداف درهمكوبيدن قدرت حزبالله، قطع يكي از بازوهاي جمهوري اسلامي در منطقهي خاورميانه بود.
در خبرها آمد كه حزبالله لبنان به درخواست ايران براي گشايش جبههاي در شمال اسراييل، با هدف در فشار گذاشتن اسراييليها، قاطعانه نه گفته است. شايد اين تهديد اسراييليها را جدي گرفتهاند كه اعلام كردهاند حزبالله را بخشي از لبنان ميدانند و اگر دست از پا خطا كند، همهي لبنان را هدف ميگيرند.
به گمانم امروز، روزي است كه ميتوان قضاوت كرد كه در جنگ سيوسه روزه چه كسي پيروز شد؟
***
جنگ امروز، براي من نگراني ديگري هم در پي دارد. نگراني براي زندگي خودم، خانواده و سرزمينام. آيا درهمكوبيدن حماس با چنين قدرتي از سوي اسراييليها، قطع بازوي ديگر جمهوري اسلامي در منطقه نيست؟ اگر چنين باشد؛ بايد گفت كه شوربختانه ما، يك گام ديگر به جنگ نزديك شدهايم.
رفتم و نمايش كرگدن را در سالن اصلي تئاتر شهر ديدم. نمايش كرگدن معروفترين نمايشنامهي اوژن يونسكو است. اگر اشتباه نكنم؛ يونسكو با همين نمايشنامه معروف شد. و حالا فرهاد آييش اين نمايشنامه را اجرا ميكند و كاش اجرا نميكرد. نه كارگرداني درستي در كار بود و نه بازيگري درستوحسابي. حتا بازي مهدي هاشمي هم چندان به دل آدم نمينشيند. شهاب حسيني و ديگران كه جاي خود دارد.
نبايد تعجب كرد. اجراي كارهاي ارزشمند براي كارگرداني مثل فرهاد آييش، به مثابهي پوشيدن لباسيست دستكم دو برابر اندازهي تن و قامت. به همان مضحكي و به همان مسخرگي.
آن چه مرا به ديدن اين نمايش واداشت، نام پرآوازهي يونسكو بود و نه كارگردان كممايهاي مثل فرهاد آييش. پيش از اين، نمايش شام آخر را از او ديده بودم و قدوقوارههاي اين كارگردان را ميدانستم.
اگر ميخواهيد اين نمايش را ببينيد؛ ببينيد. اما حتمن خود نمايشنامهي يونسكو را بخوانيد تا بدانيد كه نزديكي نگاه آييش و يونسكو – آنگونه كه كارگردان در انتهاي بروشور نمايش ادعا كرده - تا چه اندازه گزاف و خندهدارست.هميشه اخمو بود. وقت نوشتن، وقت كارگرداني و يا حتا وقتي كه ميخواست به بازيگرها بگويد بازيشان چه ايرادي دارد. تقريباً براي هر مستندي كه ميساخت، جايزه ميگرفت. شايد همين توانايي در كار بود كه همكارانش اخم و تخم او را تاب ميآوردند. من هيچ كاري با او نداشتم؛ ولي دورادور او را ميپاييدم. خيلي دوست داشتم ميتوانستم به خوبي او بنويسم و كارگرداني كنم.
***
خوشوبش ما تازه تمام شده بود كه گفت: «راستي! يوسف رو ديدم. امروز اومده بود دفتر روزنامه.»
- يوسف؟ كدوم يوسف؟
- بابا! يوسف! ... . همون كه توي صدا و سيما كار ميكرد و ... .
- جدي ميگي؟ خب چي كار ميكنه؟ خيلي دوست دارم ببينمش.
- نه! نگو! كاش من هم نميديدمش. اولش نشناختمش. تكيده و استخووني شده بود. اومده بود يه پولي از من بگيره. من هم ده تومني بهش دادم.
- يوسف؟ يوسف ... معتاد شده؟
- آره. فكر نكنم از پس زمستون امسال بربياد. ... .
بقيهي حرفهايش را نميشنيدم.
پدرم مذهبي بود؛ اما نه خيلي مذهبي. هيچگاه هم ميانهي خوبي با آخوندها نداشت و به شدت به آنها بدبين بود. در يكي از خاطراتش براي من از روحاني ميانسالي تعريف ميكرد كه در ماههاي رمضان هر سال در مسجد بازار براي مردم وعظ و خطابه ميكرد. پدرم ميگفت: «يكبار اين روحاني، ما بازاريها را موعظه ميكرد كه بايد گران بخريد و ارزان بفروشيد.» من هم از ميان جمعيت و با صداي بلند فرياد زدم: «حاج آقا! اون وقت كسريشو با شما حساب كنيم؟» با اين حرف پدرم، همهي كساني كه در مسجد حضور داشتند، به خنده ميافتند و حاجآقا هم خودش ميخندد و وعظ را به پايان ميرساند.
***
چند روز پيش، محمود احمدينژاد اعلام كرد كه كشور را با نفت پنج دلاري هم اداره ميكند. تا آنجا كه ميدانم هزينهي استخراج و صدور نفت در ايران چيزي در حدود 6 تا 7 دلارست. حالا رييسجمهور اين كسري را از چه كسي ميخواهد بگيرد؟ خدا داند.
سرانجام حسين درخشان را بازداشت كردند. نميخواهم بنويسم كه چرا او را بازداشت كردند؟ آيا مستحق چنين برخوردي بوده يا نه؟ و ... . تنها به اين نكته اشاره ميكنم كه دوست داشتم دستكم تا يك سال ديگر، هيچ اتفاقي براي او نميافتاد؛ آنوقت واقعيتهاي ايران امروز چنان بر سرش ويران ميشد كه راهي برايش نميماند جز همان راهي كه بارها ديگران را به خاطرش شماتت كرده بود. كسي كه در همان هفتهي اول، دادش دربيايد كه چرا مردم، اين قدر افسرده هستند؟ چرا ترافيك تهران اينجوريست؟ و ... . چنين آدمي در كمتر از يك سال يا بايد خودش را ميكشت و يا ... . راه ديگر هم اين بود كه به ناچار استفراغ خودش را بخورد.
***
ميخواهم دربارهي درخواست او پيش از ورود به ايران بنويسم. درخشان در يكي از واپسين يادداشتهاي پيش از ورود، اعلام كرد كه دوست ندارد در هيچ يك از رسانههاي برونمرزي مانند صداي آمريكا، تارنماي روز، راديو زمانه و ... خبري از دستگيري او منتشر شود.
واقعيت اينست كه خبر و انتشار آن، يك حق اجتماعيست و كسي نميتواند اين حق را از ديگران بگيرد. حتا اگر بازداشت درخشان يكي از مصاديق نقض حقوقبشر نباشد؛ باز هم اين وظيفهي هر روزنامهنگار و رسانهايست كه ديگران را از بازداشت او باخبركند.
اميدوارم درخواست او از رسانهها باعث نشود كه برخي، از انتشار خبر بازداشت او خودداري كنند.
تهران براي من هيولاي بزرگيست؛ بزرگ و البته دوستداشتني. در هيچ جاي ديگر ايران نميشود همهي آن چه را كه از زندگي ميخواهي، در كنار هم بيابي.
البته حالا ديگر براي من اين هيولا چندان دوستداشتني نيست و اگر يكنواختي و روزمرگي زندگي در شهرستان نبود؛ همين حالا تهران را ترك ميكردم و ميرفتم. افسوس كه هنوز وقت رهايي نرسيده.
امروز هم مثل دو هفته پيش، از خانهام در شمالغرب تهران، سري به بازار تهران زدم. من كه از ازدحام و شلوغي بيزارم، نميدانم چرا اين در هم لوليدن آدمها در بازار را اين قدر دوست دارم.
هر بار كه گذرم به آنجا ميافتد، سري هم به فلافلفروشي ابوعماد در كوچه مروي ميزنم. ابوعماد خودش كنار در مغازه ميايستد و داد ميزند: «فلافل لبناني! اهلاً و سهلاً» در مغازه هم آدمهايي كار ميكنند كه گاهي عربي، گاه فارسي و گاهي كردي حرف ميزنند. اشتباه نكنم از كردهاي فيلي عراق هستند. تنها كردهاي شيعي مذهب كه برخلاف ديگر كردها هم دغدغههاي مذهبي دارند و هم قومي. با صدام حسين ميجنگيدند، چون هم سرزمين ميخواستند و هم هويت مذهبي.
پس از خوردن فلافل، راهي باغ هنرمندان شدم تا آثار مجسمهسازان ايراني را در خانه هنرمندان ايران ببينم. هنوز چند ساعتي به پايان نمايشگاه مانده بود كه برخي آثار را در برابر ديدگان من و بازديدكنندههاي ديگر برميداشتند. در اعتراض هم اين پاسخ را شنيدم كه اين آثار به فروش رفته و بايد آنها را خارج كنيم. اولش ميخواستم به دفتر مدير نمايشگاه بروم و به اين وضعيت اعتراض كنم؛ اما بعدش بيخيال شدم. با خودم فكر كردم همه چيزمان به هم ميآيد.با اين ماه، ميشود پنج ماه كه من دارم فرانسه ميخوانم. پنج ماهست كه هر روز، به جز پنجشنبهها و جمعهها ميروم موسسهي كيش براي خواندن زبان فرانسه.
از همان روزهاي دانشجويي، هميشه دلم ميخواست غير از انگليسي، با يك زبان ديگر غربي، آشنا شوم. اولش آلماني را انتخاب كردم. يكي، دو ترم هم سر كلاس رفتم؛ اما راستش مرا نگرفت. شايد به خاطر دشواري يادگيري اين زبان بود.
اما زبان فرانسه، آن قدر مرا گرفت كه همان ترم اول، با همان چند واژهاي كه ياد گرفته بودم؛ داستان كوتاهي به اين زبان نوشتم. و پس از آن، هر هفته، داستاني مينوشتم و به استادم ميدادم تا ويرايش كند. گويا از اين زبان، آبستن ميشدم و بايد هر بار، فرزندي ميزاييدم؛ وگرنه هم خودم را از دست ميدادم و هم فرزندم را.
ميخواهم در آينده، بيشتر و بيشتر فرانسه بخوانم و حالا كه ناچارم براي دو، سه ماهي، آن را كنار بگذارم، دلم مثل هواي اين روزهاي تهران گرفته است.چیزی به پایان انتخابات آمریکا نمانده، انتخاباتی که اگر چه تنها در آمریکا برگزار میشود؛ اما تاثیرش همهی جهان را در برمیگیرد. همهی نظرسنجیها هم حکایت از برد باراک اوباما بر رقیبش دارد.
ما ایرانیها - چه آنها که در آمریکا هستند و میتوانند رای دهند و چه آنها که مثل خود من نمیتوانند - پرشور، درگیر گفتوگو دربارهی این انتخابات بودیم و بارها و بارها میدیدم که حتا مردم کوچه و بازار هم از این انتخابات میگفتند و تحلیل میکردند که با آمدن هر یک از نامزدها چه بر سر ما خواهد آمد. تا آن جا که میدانم این را باید از پیامدهای رسانهای چون ماهواره دانست که در این چند سال، راهی به خانههای ما یافته.
تا این جا، من خودم هنوز نمیدانم پیروزی کدام نامزد برای ما بهترست؟ به عبارتی، بر سر دوراهی اوباما – مککین ماندهام.
آرزوی من البته این بود که هیلاری کلینتون، نامزد نهایی دموکراتها شود و در پایان رییسجمهور آمریکا. چه خوب بود که مردمان ینگهی دنیا هم سرانجام بانویی را راهی کاخ سفید میکردند. آنگاه این بانوی رییسجمهور، باراک اوباما را به عنوان معاون خود برمیگزید.
خوب میدانم که چرخ جهان بر پاشنهی آرزوی من نمیچرخد؛ با این همه، باز هم آرزویم اینست که دستاورد این انتخابات برای ما ایرانیها، جنگ نباشد.از دو، سه سال پيش، شبها پاهايم، درد ميگرفت. اين آخريها، درد آنقدر شديد ميشد كه خوابم نميبرد. براي همين به پزشك مراجعه كردم. راستش را بخواهيد، بيشتر ترسم از سرطان بود؛ چون جايي خواندم كه اين دردها، گاهي نشانهي سرطانست.
معاينه، نزديك به يك ربع طول كشيد. همراه با معاينه، پزشك، چيزهايي هم پرسيد. مثل اين كه كارت چيست؟ خيلي روي صندلي مينشيني؟ و ... . بعد هم رفت و پشت ميزش نشست.
- آقاي دكتر! بيماري من چيه؟ خطرناكه؟
- نه! خطرناك نيست؛ اما هنوز براي اون درمان خاصي پيدا نشده.
بعد از من پرسيد: «وضع انگليسيات چه طوره؟»
- خوبه! بد نيست.
به انگليسي روي برگهاي نوشت: « The Restless Legs Syndrome » بعد هم گفت: « نميدونم اونو بايد دقيقن چي ترجمه كرد؟ سندروم پاهاي بيقرار و يا شايد سندروم پاهاي بيخواب. »
***
شب توانستم چيزهايي بيشتري از اين بيماري بدانم. حتا از طريق يكي از دوستان پي بردم كه كساني مثل من، براي خودشان گروهي راه انداختهاند. يكي هم پيدا شده و وبلاگي ساخته. خب شايد دنياي پيچيده، بيماري پيچيده هم دارد. درماني هم اگر پيدا شود؛ چه بسا پيچيده باشد.
نميدانم چه شد كه سر از وبلاگ عباس معروفي درآوردم. يادم ميآيد يكي، دو سال پيش هر از گاهي به آنجا سر ميزدم و برخي نوشتههاي او را ميخواندم. مدتي فراموشم شد. شايد چون فيلتر شد و من دسترسي به فيلترشكن نداشتم. به هر حال، غنيمتي بود اين ديدار دوباره.
در ميان نوشتههايش، برگي از خاطرات چند سال پيش، از ديدار مسعود بارزاني، برايم خواندنيتر بود. ميخواستم چيزي در اين باره بنويسم كه بهتر ديدم بماند براي وقت ديگري. خود نوشته را البته اينجا ميآورم كه اگر فيلترشكن نداريد از خواندن آن بيبهره نمانيد.
و اين يکی از ياداشتهای مربوط به سال 2003
« امروز مسعود بارزانی آمده بود اينجا. چند باديگارد بيرون ايستاده بودند و چندتايی هم در کتابفروشی پخش شدند.
سکوت بود، حتا موزيک هم خاموش بود. و او از قفسهها کتاب جدا میکرد و به دست همراهش میداد. براش چای ريختم و چند دقيقهای فرصتی دست داد تا با هم حرف بزنيم.
برام جالب بود. تصور من از رهبر يک قوم چيز ديگری بود، نه آدمی ساده و مهربان که مثلاً کتابهای مرا خوانده. و با خوشحالی از دانشگاه کردستان حرف میزد، و درست در همين لحظه چشمهاش مثل الماس میدرخشيد: «میدانيد؟ ما در کردستان بيست و شش هزار و پانصد دانشجو داريم.»
اين شوق در تمام صورتش مثل غرور کودکی که بهترين نمره را گرفته رنگ عوض میکرد. و من در دلم تحسينش میکردم.
«من يک بار در عمرم گردنم را کج کردم، آن هم بهخاطر همين دانشگاه...» و لبخند زد. با شرم و غرور لبخند زد.
آفرين. رهبر يک قوم که در يک ديدار کوتاه باليدن جوانهاش را تعريف میکند، باغبانی است که درختهاش را يکی يکی با دست کاشته، آب داده، آوازی هم زير لب زمزمه کرده مبادا از تنهايی و شب بترسند. آن هم کجا؟ در عراق؟ بيخ گوش صدام حسين؟
آفرين. رهبری که ادبيات معاصر منطقه را مثل کف دستش میشناسد. دلم میخواست همان لحظه به تک تک نويسندهها زنگ بزنم: هی! کتاب تو را هم خوانده. از کتاب تو هم حرف زد.البته که خوانندگان کتاب شأن برابر دارند، اما حرفم از جنس ديگر است، يک قوم را چنين رهبری بايد...»
امروز خواندن كتابي را با عنوان سپيدهدم، عصر يا شب از ياسمينا رضا به پايان رساندم. نويسنده، نمايشنامهنويس و بازيگري كه براي ما ايرانيها چندان بيگانه نيست. رضا از مادري مجاري و پدري ايراني – روسي در پاريس به دنيا آمده. او البته چه در ايران و چه در جهان، با نمايشنامهي هنر، پرآوازه گشت. نمايشنامهاي كه در زماني كوتاه، به سي و دو زبان زندهي دنيا و از جمله فارسي، ترجمه شد.
سعيد عجمحسني، مترجم فارسي كتاب سپيدهدم، عصر يا شب، در اشارهاي كوتاه، آن را داراي طرحي ساده و نه سطحي ميداند. نيكولا ساركوزي، پاييز 2006 و مبارزات انتخاباتي فرانسه، عناصر اين طرح ساده هستند و البته عجمحسني بيدرنگ يادآور ميشود كه اين سادگي طرح را نبايد با سطحيبودن، يكي دانست.
از شما چه پنهان، اگر اين كتاب را، سعيد عجمحسني (اميد)، استاد زبان فرانسهام به فارسي برنگردانده بود، رغبتي به خواندنش نداشتم. براي من، هيچكدام از آن عناصر طرح سادهي نويسنده، جذاب نيستند؛ بهويژه آن كه اين عناصر را بيشتر بايد فرآوردهي ذهن نويسنده دانست تا واقعيتي كه وجود دارد و ما همه مشتاق به دانستن آن هستيم.
* * *
نميدانم چرا ويراستاري از سوي حتا ناشراني چون كاروان، به فراموشي سپرده شده. گويا نشانهگذاري براي زيباييست و نه چيزي ديگر؛ در حالي كه به اين نشانهها نياز داريم تا نه تنها آن را آسان، كه درست بخوانيم. با در نظرگرفتن نثر خاص نويسنده، نشانهاي كه نبود آن بيش از همه، به چشم ميخورد، « دو نقطهي بياني » براي جداكردن نقلقولهاي مستقيمست.
نكتهي ديگر، پانوشتههاييست كه نميدانيم از كيست؟ از خود نويسنده؟ مترجم؟ و يا هر دو؟ هر چند به نظر ميرسد برخي از آنها از مترجم باشد و نه نويسنده. مانند آنجا كه RG را يكي از واحدهاي پليس ملي فرانسه و CRS را از واحدهاي امنيتي ميداند و البته نميدانم چرا برخي مترجمان، مانند مترجم همين كتاب، اصرار دارند كه علايم اختصاري را كه بيشتر به عنوان نشانه به كار ميروند، به زبان فارسي بياورند. درست مثل همين دو مورد بالا. به جاي آوردن RG، نوشته شده: « ار. ژ » و يا به جاي نوشتن خود CRS، نوشته شده: « س. ار. اس » (صفحهي 58)
* * *
نيكولا ساركوزي در جايي از كتاب سپيدهدم، عصر يا شب ميگويد: « خيلي دوست داشتم توي الجزاير به دنيا مياومدم. وقتي توي افريقاي شمالي به دنيا ميآيي، روياي فرانسه را توي سرت ميپروراني، وقتي توي فرانسه به دنيا ميآيي، روياي هيچ چيز را نداري! »
اين سخنان ساركوزي، براي من هم يادآور يك رويا بود؛ روياي ايران.
دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من
گر از قفس گريزم، كجا روم، كجا، من؟
كجا روم كه راهي به گلشني ندانم
كه ديده برگشودم به كنج تنگنا، من
نه بستهام به كس دل، نه بسته كس به من نيز
چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من
زمن هر آن كه او دور، چو دل به سينه نزديك
به من هر آن كه نزديك، از او جدا، جدا، من
نه چشم دل به سويي، نه باده در سبويي
كه تر كنم گلويي به ياد آشنا، من
زبودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟
كه گويدم به پاسخ كه زندهام چرا من؟
ستارهها نهفتم در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من
غزلي از سيمين بهبهاني
امروز چشم تهرانيها به روزنامهي خورشيد روشن شد! نميدانم فقط بخت ما پايتختنشينان بلندست كه نخستين شمارهي اين روزنامه را ديديم يا ايرانيان ديگر هم توانستند خورشيد را ببينند.
صاحبامتياز روزنامه، سازمان تامين اجتماعيست و رييس شوراي سياستگزاري آن، محسن احمدي و البته در شگفتم كه با سختگيريهاي شوراي نظارت بر مطبوعات، چگونه نام مديرمسئول آن درج نشده است. قديميها ميگفتند: «پول داشته باشد؛ رو سبيل شاه، نقاره بزن.» حالا بايد گفت: «قدرت داشته باش؛ رو سبيل شوراي نظارت بر مطبوعات نقاره بزن.»
روزنامهي خورشيد به شيوهي روزنامهي شرق، در صفحههايي جداگانه منتشر شده؛ به گونهاي كه براي هر كدام از سرويسهاي اجتماعي، ورزشي، اقتصادي و فرهنگي چهار صفحه در نظر گرفتهاند. به نظر ميرسد محتواي روزنامه، آگاهانه و عامدانه به دور از درگيريهاي روزمرهي سياسي، جهتگيري شده تا شايد با جلب توجه مخاطبان خسته از اين گونه درگيريها، به كار روز مبادا بيايد. نكتهي مويد اين ادعاي من، امتياز روزنامه است كه اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و ورزشي عنوان شده و خبري از سياسي در آن نيست.
خيلي گشتم تا شايد در ميان نام روزنامهنگاران، نام آشنايي ببينم كه البته جز نام چند كارگزار دولتي و مجيد تفرشي، نام آشناي ديگري نديدم. حدس ميزنم اين تفرشي، همان تفرشي مقيم انگلستان باشد كه پيگير انتشار آرشيو ملي بريتانيا بود. نام او هم با عنوان كارشناس ارشد وزارت امور خارجه آمده است. تعجب كردم؛ چون تا اين لحظه گمان ميكردم كه تفرشي تنها در كار پژوهشست و نميدانستم كه كارشناس ارشد وزارت امور خارجه هم شده است.
با يك شماره نميتوان به داوري دربارهي اين روزنامه پرداخت؛ پس بايد منتظر بود و ادامهي كار را ديد. اما چند نكته را نانوشته نميگذارم.
نخست اين كه من از هر گونه رسانهي دولتي بيزارم. چه دولت، دولت اصلاحطلب سيدمحمد خاتمي باشد و چه دولت نوبنيادگراي محمود احمدينژاد. حتا اگر حكومتي دموكراتيك بر سر كار باشد، باز هم معتقدم كه دولت نبايد هيچ رسانهاي را در اختيار بگيرد.
دوم اين كه اين گونه روزنامههاي دولتي، عليرغم ادعاي جهتگيريهاي اجتماعي در محتوا، بيش از آن كه دغدغههاي اجتماعي داشته باشند، دغدغهي سياسي دارند. به زودي زود خواهيم ديد كه به گفتهي حافظ، پريچهره تاب مستوري ندارد. كمي صبر كنيم تا زمان انتخابات برسد، آن وقت خواهيم ديد كه روزنامهي خورشيد در پيگيري سياسي گردانندگانش، گوي رقابت از روزنامههاي حزبي خواهد ربود.
و در آخر بايد نوشت كه راهاندازي و يا گرداندن روزنامه از سوي چه بنيادگرايان و چه نسل تازه به قدرت رسيدهي آنان، يعني نوبنيادگرايان، كار تازهاي نيست. تجربههاي قبلي را ميتوان ديد. نگاهي به روزنامههاي رسالت، جوان، جامجم و ... بياندازيد تا پي به پيشداوري شتابزدهي من ببريد.
يك شاخه گل
نگاهي به گلها انداخت و گفت: « ببخشيد! يك شاخه گل ميخواهم. » لختي درنگ كرد و گفت: « لطفن گل سرخ بدهيد! »
« او خيلي گل سرخ دوست دارد و من او را دوست دارم! » اينها را به گلفروش نگفت. زيرلبي و به خودش گفت.
***
در را باز كرد و او را صدا زد. صدايي نيامد. روي ميز يك تكه كاغذ تاشده ديد. هميشه پيغامهايش را روي ميز ميگذاشت. آن را برداشت و خواند.
سلام !
من ديگر برنميگردم.
خداحافظ !
« خدايا! نه! » تنها واژههايي بود كه بر زبان آورد.
----------------------------------------
* پيشتر، اين داستان را به زبان فرانسه نوشتم و آن را به استاد زبان فرانسه دادم. ميتوانيد اصل داستان را در اينجا ببينيد.
همين حالا خبري خواندم از شوراي ايرانيان و آمريكاييان مبني بر اين كه دولت آمريكا به اين NGO يا همان كه در ايران، سازمان مردمنهاد، نام گرفته، اجازهي گشايش و فعاليت در ايران داده است. به ما روزنامهنگارها ياد دادهاند كه لابهلاي سطرها را هم بخوانيم. با يادآوري اين نكته، خبر را اين گونه ميخوانم كه سرانجام دولت جمهوري اسلامي با گشايش نمايندگي اين شورا در ايران، موافقت كرده است. خب هر كسي ميداند كه دولت آمريكا از آغاز هم با گشايش چنين دفتري در ايران، مشكل نداشت. حالا بايد پيگير پرسشهاي ديگري شد. مثل اين كه چه كساني در ساختار حكومتي جمهوري اسلامي با اين مساله موافقت كردهاند؟ هدفشان چه بوده؟ به راستي ميخواهند به اين دعواي سيساله خاتمه دهند يا هدف ديگري دارند؟ آن وقت مسالهي بحران هستهاي را چه ميكنند؟ و ... .
شايد از همه مهمتر، پيگير اين مساله ميشدم كه آيا رهبر جمهوري اسلامي هم با تجديد روابط موافقست يا نه؟
اگر دولت محمود احمدينژاد بتواند به كمك هوشنگ اميراحمدي، اين گرفتاري سيساله را حل كند؛ گام بزرگي برداشته، چنان بزرگ كه چه بسا از همين حالا بشود گفت براي يك دورهي ديگر هم رييسجمهور خواهد بود. مهمتر از همه، نامش براي هميشه در تاريخ ميماند كه سنگي را از چاهي درآورد كه صد تا عاقل هم پيش از اين، نتوانسته بودند دربياورند.
از سوي ديگر، اميراحمدي هم بزرگترين پروژهي زندگياش را به سرانجامي در خور رسانده است. نام او هم بيگمان ماندگار ميشود. به هر حال، اميراحمدي در روزگاري سخن از تجديد روابط ميان دو كشور ايران و آمريكا به ميان آورد كه كمتر كسي را جرات سخن گفتن در اين باره بود. همه ميدانيم كه اميراحمدي نه فقط در واشنگتن كه در تهران و به دوران رياستجمهوري اكبر هاشمي رفسنجاني هم در گفتوگو با روزنامهها از ضرورت تجديد روابط ميان اين دو كشور گفت و گفت كه تا با آمريكا مسايلمان را حل نكنيم؛ نميتوانيم با جهان كنار بياييم و كشورمان را بسازيم.
البته باز هم بايد در لابهلاي اين گونه سخنان گشت و گشت تا ناگفتهها را شنيد. چه در تهران و چه در واشنگتن، كم نيستند كساني كه به خوبي ميدانند جمهوري اسلامي تا مسالهاش را با اسراييل حل نكند؛ نميتواند اميد به حل مساله با آمريكا ببندد. سخنان اسفنديار رحيممشايي، بهترين گواه اين ادعاست. پس بايد در انتظار نشت و ديد كه آيا كسي پيدا ميشود كه شوراي ايرانيان و اسراييليان را هم به راه اندازد و از تجديد رابطه ميان اين دو كشور سخن بگويد؟ و سرانجام به اين گرفتاري سيساله پاياني خوش بدهد؟ من كه اميدوارم.خواب كه شيرين باشد، بيدار شدن هم شيرين ميشود. حالا ميتوانم همهي روز را بانشاط و پرطراوات بگذرانم. نميدانم چه شد كه حتا فكر كردم جوانتر شدهام. آره! شدهام مثل بيستسالهها. آره! من بيست سالهام. همه فكر ميكنند بيشتر از 25 سال ندارم؛ چه ميشود كه خودم هم، پنج سال كم كنم و بشوم بيستساله. بله! من بيست سال بيشتر ندارم. همهي ديروز را سر از پا نميشناختم. چنان سرخوش اين افكار بودم كه نميدانم ديروز را چه طور گذراندم؟
* * *
امروز پس از دوشگرفتن، رفتم و جلوي آينه ايستادم. دستي به موهايم كشيدم. واي! چه ميديدم! در ميان موهايم، چند تار موي سفيد ديدم. باورم نميشد. اولش فكر كردم كه شايد اشتباه ديدهام؛ اما نه! درست بود و خطاي ديد نبود. من پير شدهام. يا شايد بهترست بگويم ديگر جوان نيستم.
عبدالرضا مصري، وزير رفاه و تامين اجتماعي جمهوري اسلامي، در پاسخ به پرسش خبرنگاران دربارهي خط فقر و تعداد فقيران در ايران امروز از آنها خواسته به جاي واژهي فقير، با قناعت را به كار برند.* گويا تغيير واژهها، وضعيت بيچارگاني را كه در اين سي سال، هر روز بر تعدادشان افزوده ميشود، تغيير ميدهد.
اين تغيير، مرا به ياد تغيير واژهي مستضعف انداخت. چند سال پس از انقلاب - همان انقلابي كه قرار بود مستضعف و استضعاف را در اين سرزمين از ميان برد- واژهي مستضعف، آسيبپذير شد. گويا با اين تغيير، واقعيت هم عوض ميشود و ديگر كسي نميپرسد كه پس، از ميان بردن مستضعف و استضعاف چه شد؟
* سخنان وزير رفاه و تامين اجتماعي را ميتوانيد در روزنامهي اعتماد، شنبه ششم مهرماه، صفحهي 14، بيابيد.
مازيار سميعي براي جنبش زنان ايران، ترانهاي سروده، ثمين عابدي آهنگي براي آن تنظيم كرده و شيرين اردلان و آزاده فرامرزيها، آن را خواندهاند. اين ترانه را ميتوانيد از تارنماي ميدان زنان دريافت كنيد. حتا اگر مثل من، اينترنت پرسرعت نداريد؛ نگران نباشيد، چرا كه حجم آن بسيار كمست و مشكلي پيش نميآيد.
به نظرم، سرود بسيار زيباييست. اما اي كاش خانمهايي كه آن را اجرا كردهاند، به جاي لحني غمگين، لحني حماسي ميداشتند. البته شايد اشكال از تنظيمكنندهي آهنگ باشد، نميدانم. اما اين را به خوبي ميدانم كه حماسي بودن، از ويژگيهاي جنبشي چون جنبش زنانست؛ پس سرود آن هم بايد، اين ويژگي را داشته باشد.
***
جوانه میزنم
به روی زخم بر تنم
فقط به حکم بودنم
که من زنم، زنم، زنم
چو هم صدا شویم و
پا به پای هم رویم و
دست به دست هم دهیم و
از ستم رها شویم
جهان دیگری
بسازیم از برابری
به هم دلی و خواهری
جهان شاد و بهتری
نه سنگ و سارها
نه پای چوب دارها
نه گریه های بارها
نه ننگ و عارها
جهان دیگری
بسازیم از برابری
به هم دلی و خواهری
جهان شاد و بهتری
رفته بودم فيلم ريسمان باز را ببينم. فيلمي از مهرشاد كارخاني، يك كارگردان تازهكار. از آن فيلمها كه پس از ديدنش، يكي بايد بگويد: « خدا صبرتان بدهد! » خب ممكنست اين پرسش به خاطر مبارك برخي برسد كه حالا وقتي را براي ديدن فيلم، از دست دادهام، ديگر چرا ميخواهم وقتي را هم براي نوشتن ياداشتي هر چند كوتاه، هدر بدهم؟
راستش به هيچ وجه نميخواهم دربارهي اين فيلم، چيزي بنويسم. تنها ميخواهم شگفتي خودم را از نامزدي اين فيلم براي شركت در جشنوارهي لندن نشان دهم كه انتخابكنندگان اين فيلم، با چه ملاك و محكي دست به چنين انتخابي زدهاند؟ داستان و يا كارگرداني خوب؟ بازي تماشايي پژمان بازغي و ...؟
جشنوارهي لندن، همان جشنوارهايست كه جهان را با سينماي ايران پس از انقلاب آشنا ساخت. اگر يادتان باشد فيلمهاي دونده و دستفروش در اين جشنواره درخشيدند.
نميدانم انگيزهي اين انتخاب چه بوده؟ حاكميت ايدئولوژي بر فرهنگ و هنر؟ كجسليقگي؟ و يا همان گروه و دسته بازيهايي كه بارها سينماگران از آن ناليدهاند؟ به هر حال اين انتخاب، انتخاب خوبي نبوده است.
راستي! تا يادم نرفته، بنويسم كه براي تماشاي فيلم ريسمان بار در يك عصر جمعه، ده نفر ديگر هم مثل من، در سالن اصلي سينما عصر جديد با ظرفيت بيش از هزار نفر، حضور داشتند. اين را نوشتم كه بدانيد تا چه ميزان، از اين فيلم استقبال شده است؟



