تبليغاتX
سيذارتا

سيذارتا

روي ديواري كه سفيد شده بود تا كسي نداند ديگري چه نوشته، كسي آمد و نوشت: ‹با رويش سبز جوانه چه مي‌كنيد؟

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

ده سالي مي­شود كه در هيچ انتخاباتي شركت نكرده­ام. درست از بهمن ۱۳۷۸ تاكنون. روزي كه انتخابات مجلس ششم برگزار شد و اصلاح­طلبان پيروزي خيره­كننده­ي ديگري به­دست­آورند. باقي ماجرا را همه مي­دانيم. درجازدن و سپس پسروي و بازگشت به سنگرهاي پيش از دوم خرداد. تحولات اجتماعي تك­عاملي نيست؛ اما مي­توان اهميت عاملي را بيش از عوامل ديگر دانست. و اگر از من بپرسند؛ بي­درنگ پاسخ مي­دهم كه مسئول شكست آن جنبش، كسي نبود مگر سيدمحمد خاتمي. همان كه در كمتر از يكي، دو هفته، به تشري، جامعه­ي مدني را مدينه­النبي كرد.

با دوم خرداد، جامعه­ي ايران آبستن اميدهاي بزرگي شد. دوباره حق داشتن جامعه­اي آزاد و آباد را به يادمان آورد. و به­راستي كدام ملت در ميان ملت­هاي مسلمان خاورميانه را بايد بيش از ما شايسته­ي داشتن اين حقوق دانست؟ اين، ادعايي از سر غرور و يا احساسات ملي­گرايانه نيست و آماده­ام تا بر سر آن با هر كسي به گفت­وگو بنشينم.

به گمان من، ده سال گذشته آموخت كه با بودن نمايش­پيشه­گاني چون خاتمي در ايران امروز، راه آزادي، راهي دشوار، دراز و پرخطرست. از اين رو، بايد حتا به چند گام كوچك در پيمودن اين راه طولاني دل خوش داشت. و من، ترديد ندارم كه روزي شاهد آزادي را در آغوش خواهيم كشيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

چندان پي­گير داستان­هاي ايراني نيستم. سالي چند كتاب داستان هم بيشتر نمي­خوانم. براي همين ترجيح مي­دهم از كنار نويسنده­هاي ايراني بگذرم و با وقت كمي كه دارم، نويسنده­هاي معروف دنيا را انتخاب كنم. اين اصل، البته استثناهايي هم دارد؛ مثل كافه پيانو كه به چاپ پانزدهم رسيده و گويا هنوز هم به خوبي همان چاپ­هاي اول مي­فروشد.

وقتي كتاب يا فيلمي پرفروش مي­شود، انگيزه­ي بيشتري پيدا مي­كنم براي خواندن و يا ديدن. مي­خواهم بدانم چرا اين همه مورد توجه قرار گرفته است؟ شايد يك­جور نگاه جامعه­شناختي و يا حتا روان­شناختي. راستي، در ذهن آدم­هايي كه به اين داستان و يا فيلم روي خوش نشان داده­اند، چه مي­گذرد؟

كافه پيانو را هم با همين انگيزه انتخاب كردم و البته هنوز نتوانسته­ام بفهمم چرا جامعه­ي ما به نوشته­اي نه چندان ادبي، اين قدر روي خوش نشان داده؟ شايد به­خاطر جنبه­ي طنزآميز آن و يا ... ؟ واقعن نمي­دانم.

***

در نثر كافه پيانو، به­كاربردن بيش از اندازه­ي «كه» بدجوري توي ذوق آدم مي­زند. در همان فراز نخست داستان مي­خوانيم: «از در كه آمد تو، دماغش را گرفت و گفت: واي خدا. بوي سيگارت ... » و اين كه­ها، جابه­جا در داستان هست. يادم هست كه در كلاس گزارش­نويسي، استاد، استفاده از اين كه­ها را كليشه­اي مي­دانست و مي­گفت: «گزارشتان را با اين كه­ها شروع نكنيد؛ چون خيلي كليشه­اي­ست.» و بعد مثال مي­زد: «از خيابان ولي­عصر كه مي­گذري ... » و چه درست مي­گفت؛ چون در اين چند سال كمتر گزارشي را ديده­ام كه با اين كه شروع نشده باشد. استاد، جلال آل­احمد را مبدع اين كه­ها مي­دانست. نمي­دانم حرفش تا چه اندازه درست است؟

و حالا در كافه پيانو، در قالبي كه بر خلاف رسانه و روزنامه، روزمرگي ندارد، اين كه­ها آن­قدر زيادند كه آوار مي­شوند بر سر خواننده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

كسي به فكر گل­ها نيست

كسي به فكر ماهي­ها نيست

كسي نمي­خواهد

باور كند كه باغچه دارد مي­ميرد

كه قلب باغچه در زير آفتاب، ورم كرده است

كه ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهي مي­شود

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

ايران و آمريكا بايد با هم گفت­وگو كنند. ... اوباما گزينه­ي نظامي را نبايد كنار بگذارد. ... عراق بايد زمينه­ي همكاري آن­ها را در منطقه­ي خاورميانه فراهم كند. ايران، آمريكا ... ايران، آمريكا ... و باز هم ايران و آمريكا ... خسته شدم آن قدر اين روزها در هر تارنما و شبكه­اي در اين باره خواندم و شنيدم. حالم به هم مي­خورد. اين بار ديگر نگذاشتم گوينده سخنانش را به پايان برساند و تلويزيون را خاموش كردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

براي آن­ها كه مثل من، در ميان قالب­هاي نوشتاري روزنامه، به گزارش علاقه­مندند، دو كتاب خيلي خوب به بازار آمده؛ يكي، تجربه­هاي ماندگار در گزارش­نويسي و ديگري گزارش­نگاري. علي­اكبر قاضي­زاده، كتاب اول را ترجمه كرده و نگارش كتاب دوم را هم خودش انجام داده است. كتاب دوم، در واقع تكميل همان درس­هايي است كه از سوي قاضي­زاده در مركز مطالعات و توسعه­ي رسانه­ها تدريس مي­شد.

***

اگر چه هر دوي اين كتاب­ها را، خيلي مفيد مي­دانم؛ اما خيلي بعيدست كه روند رو به احتضار گزارش­نويسي در مطبوعات را تغيير دهد. ناديده­گرفتن گزارش در مطبوعات – برخلاف مطبوعات غربي كه گزارش در آن حرف اول را مي­زند و حتا خبرها هم در قالب گزارش ارايه مي­شود – ريشه در جاي ديگري دارد. همه­ي آن عواملي كه باعث شد در مطبوعات غربي، گزارش پا بگيرد و جا باز كند، در جامعه­ي امروز ما مفقود است. به گفته­ي علما، موانع موجود و مقتضي مفقودست؛ پس آن چه اتفاق نمي­افتد، گزارش و گزارش­نويسي است.

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

اگر مي­خواهيد يكي از تازه­ترين دستاوردهاي فني در حوزه­ي ارتباطات را ببينيد؛ سري به بي بي سي بزنيد. دستاوردي كه ريشه در نظريه­هاي نوين ارتباطات دارد.

در اين پايگاه، مي­توانيد صفحه را به دلخواه خودتان، تنظيم كنيد. اگر به ورزش، بيشتر علاقه داريد؛ خب مي­توانيد ورزش را بالاتر از همه قرار دهيد. اصلن مي­توانيد بخش­هايي را كه دوست نداريد، كنار بگذاريد و يا رنگ صفحه را با سليقه­ي خودتان هماهنگ كنيد.

اينجاست كه بي بي سي مي­تواند بپرسد: «مخاطب چي ميل دارند؟»
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 3:17 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

خانه­ي جهنمي را چند شب پيش ديدم. فيلمي از سوسن تسليمي. هنرمندي كه سينماروهاي دهه­ي شصت نقش­آفريني­اش را بر پرده­ي سينما به ياد دارند و سرانجام روزي رسيد كه تسليمي، ايران را ترك كرد به اميد زندگي بهتر. و حالا اين هنرمند در سوئد، فيلمي ساخته درباره­ي خانواده­اي از خانواده­هاي مهاجر ايراني و گرفتاري­هايشان. پدر يا همان آقاي سربندي فيلم كه هنوز تعصب­هاي جامعه­ي مبداء را با خود دارد، نمي­تواند بپذيرد دخترانش تا پيش از ازدواج رسمي، با نامحرمان ارتباط داشته باشند و ... .

آن چه مرا شگفت­زده كرد، مادر سربندي­ست كه به زبان فارسي كرمانشاهي با پسر، عروس سوئدي و نوه­هايش سخن مي­گويد و همين، نشان از تبار كرمانشاهي او و پسرش دارد. نمي­دانم تسليمي با مطالعه­اي دقيق، چنين نقشي از كرمانشاهي­ها ساخته يا تنها به همان تصور غلط از كرمانشاهي­ها و كردها اكتفا كرده است؟ همان تصوري كه كردها را تا آن جا متعصب مي­داند كه براي ناموسشان دست به هر كاري مي­زنند و ... . گذشته از تصوير چنين تعصبي، چهره­ي ارايه­شده از مادر سربندي، بسيار خرافاتي، غيرمنطقي، غرغرو، زورگو و در يك كلمه، زشت و زننده است. نمي­دانم كدام يك از مادرها يا مادربزرگ­هاي ما، اين­گونه­اند؟ در اين فيلم، مادر سربندي براي كوچك­ترين مساله، عروسش را به باد فحش و كتك مي­گيرد و براي برهم­زدن رابطه­ي خوب ميان پسر و عروسش، به قيچي دخيل مي­بندد. به اين هم اكتفا نمي­كند و پنهاني به اتاق خواب پسر و عروسش سرك مي­كشد تا حتا روابط آن دو را رصد كند و شايد بدتر از همه، مثل كودكان دو، سه ساله از رفتن به حمام سرباز مي­زند تا جايي كه او را به زور به حمام مي­برند و در وان حمام مي­اندازند تا به زور هم كه شده بشويند.

***

هميشه بيزار بوده­ام از اين كه به سينماگر و يا هر هنرمند ديگري اعتراض كنم كه چرا از فلاني­ها و بهماني­ها، چنان تصويري ارايه كرده است. اگر بخواهيم چنين قيد و بندهايي برقرار كنيم؛ نه از هنر نشان مي­ماند و نه از هنرمندان. اين­جا هم تنها مي­پرسم كه آيا واقعاً ما كرمانشاهي­ها، تا اين اندازه، زشت و بدخو هستيم؟            

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

كاش ما آدم­ها هم مي­توانستيم زمستان را مثل خرس­ها بگذرانيم؛ نه خواب خواب كه در بيداري. با اين تفاوت كه در سه ماه زمستان يا از خانه اصلن بيرون نمي­رفتيم و يا تنها براي كارهاي ضروري مثل خريد و دكتر و از اين قبيل.

كاش مي­شد. آن­وقت، برنامه­ام اين بود كه فقط كتاب بخوانم و فيلم ببينم و اگر توانستم؛ كاغذي سياه كنم. آن­وقت با آغاز فصل بهار، مثل جوانه­زدن درختان، كم­كمك خودم را آماده­ي بيرون­رفتن مي­كردم و بعد در تابستان، تكاپو براي زندگي را به اوج مي­رساندم و دوباره در پاييز آماده مي­شدم كه در زمستان بخوابم تا در بهار ديگري بيدار شوم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

تابستان سه سال پيش، اسراييل در پي كشته و اسيرشدن چند سربازش به پايگاه­هاي حزب­الله لبنان حمله كرد. از جنگي مي­نويسم كه سي­وسه روز به دراز كشيد و به همين نام معروف شد.

برخي دوستان، بر اين باور بودند كه حزب­الله هيمنه­ي اسراييل را در هم شكست و ... حرف­هايي از اين جنس كه البته خود اعضاي بلندپايه­ي حزب­الله لبنان هم چنين ادعايي نداشتند و بارها و بارها از ورود به جنگ، اعلام پشيماني مي­كردند. درست يادم هست كه مسئول دفتر سياسي حزب­الله در همان روزها گفت: «اگر حتا يك هزارم درصد هم احتمال حمله­ي اسراييل را مي­داديم؛ دست به چنين كاري نمي­زديم.» به گمانم تحليل اين دوستان، مبتني بر رويدادهاي همان چند روز بود. همان موقع مي­گفتم كه بايد اجازه داد كمي زمان بگذرد و چنين تحليل­هايي را مطرح كرد. آن موقع نظرم اين بود كه اسراييلي­ها بهانه­ي خوبي براي درهم­كوبيدن قدرت حزب­الله پيدا كرده­اند. در همان روزها، بحث حمله­ي نظامي آمريكا، خيلي داغ بود و به نظرم يكي از اهداف درهم­كوبيدن قدرت حزب­الله، قطع يكي از بازوهاي جمهوري اسلامي در منطقه­ي خاورميانه بود.

در خبرها آمد كه حزب­الله لبنان به درخواست ايران براي گشايش جبهه­اي در شمال اسراييل، با هدف در فشار گذاشتن اسراييلي­ها، قاطعانه نه گفته است. شايد اين تهديد اسراييلي­ها را جدي گرفته­اند كه اعلام كرده­اند حزب­الله را بخشي از لبنان مي­دانند و اگر دست از پا خطا كند، همه­ي لبنان را هدف مي­گيرند.

به گمانم امروز، روزي است كه مي­توان قضاوت كرد كه در جنگ سي­وسه روزه چه كسي پيروز شد؟

***

جنگ امروز، براي من نگراني ديگري هم در پي دارد. نگراني براي زندگي خودم، خانواده و سرزمين­ام. آيا درهم­كوبيدن حماس با چنين قدرتي از سوي اسراييلي­ها، قطع بازوي ديگر جمهوري اسلامي در منطقه نيست؟ اگر چنين باشد؛ بايد گفت كه شوربختانه ما، يك گام ديگر به جنگ نزديك شده­ايم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

رفتم و نمايش كرگدن را در سالن اصلي تئاتر شهر ديدم. نمايش كرگدن معروف­ترين نمايشنامه­ي اوژن يونسكو است. اگر اشتباه نكنم؛ يونسكو با همين نمايشنامه معروف شد. و حالا فرهاد آييش اين نمايشنامه را اجرا مي­كند و كاش اجرا نمي­كرد. نه كارگرداني درستي در كار بود و نه بازيگري درست­وحسابي. حتا بازي مهدي هاشمي هم چندان به دل آدم نمي­نشيند. شهاب حسيني و ديگران كه جاي خود دارد.

نبايد تعجب كرد. اجراي كارهاي ارزشمند براي كارگرداني مثل فرهاد آييش، به مثابه­ي پوشيدن لباسي­ست دست­كم دو برابر اندازه­ي تن و قامت. به همان مضحكي و به همان مسخرگي.

آن چه مرا به ديدن اين نمايش واداشت، نام پرآوازه­ي يونسكو بود و نه كارگردان كم­مايه­اي مثل فرهاد آييش. پيش از اين،‌ نمايش شام آخر را از او ديده بودم و قدوقواره­هاي اين كارگردان را مي­دانستم.

اگر مي­خواهيد اين نمايش را ببينيد؛ ببينيد. اما حتمن خود نمايشنامه­ي يونسكو را بخوانيد تا بدانيد كه نزديكي نگاه آييش و يونسكو – آن­گونه كه كارگردان در انتهاي بروشور نمايش ادعا كرده - تا چه اندازه گزاف و خنده­دارست.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

هميشه اخمو بود. وقت نوشتن، وقت كارگرداني و يا حتا وقتي كه مي­خواست به بازيگرها بگويد بازيشان چه ايرادي دارد. تقريباً براي هر مستندي كه مي­ساخت، جايزه مي­گرفت. شايد همين توانايي در كار بود كه همكارانش اخم و تخم او را تاب مي­آوردند. من هيچ كاري با او نداشتم؛ ولي دورادور او را مي­پاييدم. خيلي دوست داشتم مي­توانستم به خوبي او بنويسم و كارگرداني كنم.

***

خوش­وبش ما تازه تمام شده بود كه گفت: «راستي! يوسف رو ديدم. امروز اومده بود دفتر روزنامه.»

-          يوسف؟ كدوم يوسف؟

-          بابا! يوسف! ... . همون كه توي صدا و سيما كار مي­كرد و ... .

-          جدي ميگي؟ خب چي كار مي­كنه؟ خيلي دوست دارم ببينمش.

-          نه! نگو! كاش من هم نمي­ديدمش. اولش نشناختمش. تكيده و استخووني شده بود. اومده بود يه پولي از من بگيره. من هم ده تومني بهش دادم.

-          يوسف؟ يوسف ... معتاد شده؟

-          آره. فكر نكنم از پس زمستون امسال بربياد. ... .

بقيه­ي حرف­هايش را نمي­شنيدم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

امروز كتاب­هاي زبان فرانسه را كنار گذاشتم و به­جاي آن­ها كتاب­هاي زبان انگليسي را آوردم. بايد تا پايان امسال يا دست­كم تا پايان فرودين­ماه آينده، خودم را براي آزمون TOEFL آماده كنم. با روزي ده ساعت كار روزانه، شايد كمي سخت باشد. اما چاره­اي نيست. گاهي بايد بر نشدها چيره شد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

پدرم مذهبي بود؛ اما نه خيلي مذهبي. هيچ­گاه هم ميانه­ي خوبي با آخوندها نداشت و به شدت به آن­ها بدبين بود. در يكي از خاطراتش براي من از روحاني ميانسالي تعريف مي­كرد كه در ماه­هاي رمضان هر سال در مسجد بازار براي مردم وعظ و خطابه مي­كرد. پدرم مي­گفت: «يك­بار اين روحاني، ما بازاري­ها را موعظه مي­كرد كه بايد گران بخريد و ارزان بفروشيد.» من هم از ميان جمعيت و با صداي بلند فرياد زدم: «حاج آقا! اون وقت كسري­شو با شما حساب كنيم؟» با اين حرف پدرم، همه­ي كساني كه در مسجد حضور داشتند، به خنده مي­افتند و حاج­آقا هم خودش مي­خندد و وعظ را به پايان مي­رساند.

***

چند روز پيش، محمود احمدي­نژاد اعلام كرد كه كشور را با نفت پنج دلاري هم اداره مي­كند. تا آن­جا كه مي­دانم هزينه­ي استخراج و صدور نفت در ايران چيزي در حدود 6 تا 7 دلارست. حالا رييس­جمهور اين كسري را از چه كسي مي­خواهد بگيرد؟ خدا داند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

جايي كار مي­كنم نزديك فرودگاه مهرآباد. هر چند دقيقه يك­بار، هواپيمايي از روي ساختمان شركت، مي­غرد و اوج مي­گيرد. پنجره­ها مي­لرزد و همه­ي بدنم، بي­آن­كه بخواهم، تكان مي­خورد. نگاهي مي­اندازم به تك­تك همكارانم. گويي اصلن هيچ صدايي به گوششان نخورده. حق دارند. هيچ كدام از آن­ها، در شهرهايي نبوده­اند كه گاهي هر روز بمباران مي­شد.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

سرانجام حسين درخشان را بازداشت كردند. نمي­خواهم بنويسم كه چرا او را بازداشت كردند؟ آيا مستحق چنين برخوردي بوده يا نه؟ و ... . تنها به اين نكته اشاره مي­كنم كه دوست داشتم دست­كم تا يك سال ديگر، هيچ اتفاقي براي او نمي­افتاد؛ آن­وقت واقعيت­هاي ايران امروز چنان بر سرش ويران مي­شد كه راهي برايش نمي­ماند جز همان راهي كه بارها ديگران را به خاطرش شماتت كرده بود. كسي كه در همان هفته­ي اول، دادش دربيايد كه چرا مردم، اين قدر افسرده هستند؟ چرا ترافيك تهران اين­جوري­ست؟ و ... . چنين آدمي در كمتر از يك سال يا بايد خودش را مي­كشت و يا ... . راه ديگر هم اين بود كه به ناچار استفراغ خودش را بخورد.

***

مي­خواهم درباره­ي درخواست او پيش از ورود به ايران بنويسم. درخشان در يكي از واپسين يادداشت­هاي پيش از ورود، اعلام كرد كه دوست ندارد در هيچ يك از رسانه­هاي برون­مرزي مانند صداي آمريكا، تارنماي روز، راديو زمانه و ... خبري از دستگيري او منتشر شود.

واقعيت اينست كه خبر و انتشار آن، يك حق اجتماعي­ست و كسي نمي­تواند اين حق را از ديگران بگيرد. حتا اگر بازداشت درخشان يكي از مصاديق نقض حقوق­بشر نباشد؛ باز هم اين وظيفه­ي هر روزنامه­نگار و رسانه­اي­ست كه ديگران را از بازداشت او باخبركند.

اميدوارم درخواست او از رسانه­ها باعث نشود كه برخي، از انتشار خبر بازداشت او خودداري كنند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

تهران براي من هيولاي بزرگي­ست؛ بزرگ و البته دوست­داشتني. در هيچ جاي ديگر ايران نمي­شود همه­ي آن چه را كه از زندگي مي­خواهي، در كنار هم بيابي.

البته حالا ديگر براي من اين هيولا چندان دوست­داشتني نيست و اگر يكنواختي و روزمرگي زندگي در شهرستان نبود؛ همين حالا تهران را ترك مي­كردم و مي­رفتم. افسوس كه هنوز وقت رهايي نرسيده.

امروز هم مثل دو هفته پيش، از خانه­ام در شمال­غرب تهران، سري به بازار تهران زدم. من كه از ازدحام و شلوغي بيزارم، نمي­دانم چرا اين در هم لوليدن آدم­ها در بازار را اين قدر دوست دارم.

هر بار كه گذرم به آن­جا مي­افتد، سري هم به فلافل­فروشي ابوعماد در كوچه مروي مي­زنم. ابوعماد خودش كنار در مغازه مي­ايستد و داد مي­زند: «فلافل لبناني! اهلاً و سهلاً» در مغازه هم آدم­هايي كار مي­كنند كه گاهي عربي، گاه فارسي و گاهي كردي حرف مي­زنند. اشتباه نكنم از كردهاي فيلي عراق هستند. تنها كردهاي شيعي مذهب كه برخلاف ديگر كردها هم دغدغه­هاي مذهبي دارند و هم قومي. با صدام حسين مي­جنگيدند، چون هم سرزمين مي­خواستند و هم هويت مذهبي.

پس از خوردن فلافل، راهي باغ هنرمندان شدم تا آثار مجسمه­سازان ايراني را در خانه هنرمندان ايران ببينم. هنوز چند ساعتي به پايان نمايشگاه مانده بود كه برخي آثار را در برابر ديدگان من و بازديدكننده­هاي ديگر برمي­داشتند. در اعتراض هم اين پاسخ را شنيدم كه اين آثار به فروش رفته و بايد آن­ها را خارج كنيم. اولش مي­خواستم به دفتر مدير نمايشگاه بروم و به اين وضعيت اعتراض كنم؛ اما بعدش بي­خيال شدم. با خودم فكر كردم همه چيزمان به هم مي­آيد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

با اين ماه، مي­شود پنج ماه كه من دارم فرانسه مي­خوانم. پنج ماهست كه هر روز، به جز پنج­شنبه­ها و جمعه­ها مي­روم موسسه­ي كيش براي خواندن زبان فرانسه.

از همان روزهاي دانشجويي، هميشه دلم مي­خواست غير از انگليسي، با يك زبان ديگر غربي، آشنا شوم. اولش آلماني را انتخاب كردم. يكي، دو ترم هم سر كلاس رفتم؛ اما راستش مرا نگرفت. شايد به خاطر دشواري يادگيري اين زبان بود.

اما زبان فرانسه، آن قدر مرا گرفت كه همان ترم اول، با همان چند واژه­اي كه ياد گرفته بودم؛ داستان كوتاهي به اين زبان نوشتم. و پس از آن، هر هفته، داستاني مي­نوشتم و به استادم مي­دادم تا ويرايش كند. گويا از اين زبان، آبستن مي­شدم و بايد هر بار، فرزندي مي­زاييدم؛ وگرنه هم خودم را از دست مي­دادم و هم فرزندم را.

مي­خواهم در آينده، بيشتر و بيشتر فرانسه بخوانم و حالا كه ناچارم براي دو، سه ماهي، آن را كنار بگذارم، دلم مثل هواي اين روزهاي تهران گرفته است.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

چیزی به پایان انتخابات آمریکا نمانده، انتخاباتی که اگر چه تنها در آمریکا برگزار می­شود؛ اما تاثیرش همه­ی جهان را در برمی­گیرد. همه­ی نظرسنجی­ها هم حکایت از برد باراک اوباما بر رقیبش دارد.

ما ایرانی­ها - چه آن­ها که در آمریکا هستند و می­توانند رای دهند و چه آن­ها که مثل خود من نمی­توانند - پرشور، درگیر گفت­وگو درباره­ی این انتخابات بودیم و بارها و بارها می­دیدم که حتا مردم کوچه و بازار هم از این انتخابات می­گفتند و تحلیل می­کردند که با آمدن هر یک از نامزدها چه بر سر ما خواهد آمد. تا آن جا که می­دانم این را باید از پیامدهای رسانه­ای چون ماهواره دانست که در این چند سال، راهی به خانه­های ما یافته.

تا این جا، من خودم هنوز نمی­دانم پیروزی کدام نامزد برای ما بهترست؟ به عبارتی، بر سر دوراهی اوباما – مک­کین مانده­ام.

آرزوی من البته این بود که هیلاری کلینتون، نامزد نهایی دموکرات­ها شود و در پایان رییس­جمهور آمریکا. چه خوب بود که مردمان ینگه­ی دنیا هم سرانجام بانویی را راهی کاخ سفید می­کردند. آن­گاه این بانوی رییس­جمهور، باراک اوباما را به عنوان معاون خود برمی­گزید.

خوب می­دانم که چرخ جهان بر پاشنه­ی آرزوی من نمی­چرخد؛ با این همه، باز هم آرزویم اینست که دستاورد این انتخابات برای ما ایرانی­ها، جنگ نباشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

از دو، سه سال پيش، شب­ها پاهايم، درد مي­گرفت. اين آخري­ها، درد آن­قدر شديد مي­شد كه خوابم نمي­برد. براي همين به پزشك مراجعه كردم. راستش را بخواهيد، بيشتر ترسم از سرطان بود؛ چون جايي خواندم كه اين دردها، گاهي نشانه­ي سرطانست.

معاينه، نزديك به يك ربع طول كشيد. همراه با معاينه، پزشك، چيزهايي هم پرسيد. مثل اين كه كارت چيست؟ خيلي روي صندلي مي­نشيني؟ و ... . بعد هم رفت و پشت ميزش نشست.

- آقاي دكتر! بيماري من چيه؟ خطرناكه؟

- نه! خطرناك نيست؛ اما هنوز براي اون درمان خاصي پيدا نشده.

بعد از من پرسيد: «وضع انگليسي­ات چه طوره؟»

- خوبه! بد نيست.

به انگليسي روي برگه­اي نوشت: « The Restless Legs Syndrome » بعد هم گفت: « نمي­دونم اونو بايد دقيقن چي ترجمه كرد؟ سندروم پاهاي بي­قرار و يا شايد سندروم پاهاي بي­خواب. »

***

شب توانستم چيزهايي بيشتري از اين بيماري بدانم. حتا از طريق يكي از دوستان پي بردم كه كساني مثل من، براي خودشان گروهي راه انداخته­اند. يكي هم پيدا شده و وبلاگي ساخته. خب شايد دنياي پيچيده، بيماري پيچيده هم دارد. درماني هم اگر پيدا شود؛ چه بسا پيچيده باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

نمي­دانم چه شد كه سر از وبلاگ عباس معروفي درآوردم. يادم مي­آيد يكي، دو سال پيش هر از گاهي به آن­جا سر مي­زدم و برخي نوشته­هاي او را مي­خواندم. مدتي فراموشم شد. شايد چون فيلتر شد و من دسترسي به فيلترشكن نداشتم. به هر حال،‌ غنيمتي بود اين ديدار دوباره.

در ميان نوشته­هايش، برگي از خاطرات چند سال پيش، از ديدار مسعود بارزاني، برايم خواندني­تر بود. مي­خواستم چيزي در اين باره بنويسم كه بهتر ديدم بماند براي وقت ديگري. خود نوشته را البته اين­جا مي­آورم كه اگر فيلترشكن نداريد از خواندن آن بي­بهره نمانيد.

 

و اين يکی از ياداشت‌های مربوط به سال 2003

« امروز مسعود بارزانی آمده بود اينجا. چند باديگارد بيرون ايستاده بودند و چندتايی هم در کتابفروشی پخش شدند.

سکوت بود، حتا موزيک هم خاموش بود. و او از قفسه‌ها کتاب جدا می‌کرد و به دست همراهش می‌داد. براش چای ريختم و چند دقيقه‌ای فرصتی دست داد تا با هم حرف بزنيم.

برام جالب بود. تصور من از رهبر يک قوم چيز ديگری بود، نه آدمی ساده و مهربان که مثلاً کتاب‌های مرا خوانده. و با خوشحالی از دانشگاه کردستان حرف می‌زد، و درست در همين لحظه چشم‌هاش مثل الماس می‌درخشيد: «می‌دانيد؟ ما در کردستان بيست و شش هزار و پانصد دانشجو داريم.»

اين شوق در تمام صورتش مثل غرور کودکی که بهترين نمره را گرفته رنگ عوض می‌کرد. و من در دلم تحسينش می‌کردم.

«من يک بار در عمرم گردنم را کج کردم، آن‌ هم به‌خاطر همين دانشگاه...» و لبخند زد. با شرم و غرور لبخند زد.

آفرين. رهبر يک قوم که در يک ديدار کوتاه باليدن جوان‌هاش را تعريف می‌کند، باغبانی است که درخت‌هاش را يکی يکی با دست کاشته، آب داده، آوازی هم زير لب زمزمه کرده مبادا از تنهايی و شب بترسند. آن هم کجا؟ در عراق؟ بيخ گوش صدام حسين؟

آفرين. رهبری که ادبيات معاصر منطقه را مثل کف دستش می‌شناسد. دلم می‌خواست همان لحظه به تک تک نويسنده‌ها زنگ بزنم: هی! کتاب‌ تو را هم خوانده. از کتاب تو هم حرف زد.
البته که خوانندگان کتاب شأن برابر دارند، اما حرفم از جنس ديگر است، يک قوم را چنين رهبری بايد...»
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

امروز خواندن كتابي را با عنوان سپيده­دم، عصر يا شب از ياسمينا رضا به پايان رساندم. نويسنده، نمايش­نامه­نويس و بازيگري كه براي ما ايراني­ها چندان بيگانه نيست. رضا از مادري مجاري و پدري ايراني – روسي در پاريس به دنيا آمده. او البته چه در ايران و چه در جهان، با نمايش­نامه­ي هنر، پرآوازه گشت. نمايش­نامه­اي كه در زماني كوتاه، به سي و دو زبان زنده­ي دنيا و از جمله فارسي، ترجمه شد. ­

سعيد عجم­حسني، مترجم فارسي كتاب سپيده­دم، عصر يا شب، در اشاره­اي كوتاه، آن را داراي طرحي ساده و نه سطحي مي­داند. نيكولا ساركوزي، پاييز 2006 و مبارزات انتخاباتي فرانسه، عناصر اين طرح ساده هستند و البته عجم­حسني بي­درنگ يادآور مي­شود كه اين سادگي طرح را نبايد با سطحي­بودن، يكي دانست.

از شما چه پنهان، اگر اين كتاب را، سعيد عجم­حسني (اميد)، استاد زبان فرانسه­ام به فارسي برنگردانده بود، رغبتي به خواندنش نداشتم. براي من، هيچ­كدام از آن عناصر طرح ساده­ي نويسنده، جذاب نيستند؛ به­ويژه آن كه اين عناصر را بيشتر بايد فرآورده­ي ذهن نويسنده دانست تا واقعيتي كه وجود دارد و ما همه مشتاق به دانستن آن هستيم.

* * *

نمي­دانم چرا ويراستاري از سوي حتا ناشراني چون كاروان، به فراموشي سپرده شده. گويا نشانه­گذاري براي زيبايي­ست و نه چيزي ديگر؛ در حالي كه به اين نشانه­ها نياز داريم تا نه تنها آن را آسان، كه درست بخوانيم. با در نظرگرفتن نثر خاص نويسنده، نشانه­اي كه نبود آن بيش از همه، به چشم مي­خورد، « دو نقطه­ي بياني » براي جداكردن نقل­قول­هاي مستقيمست.

نكته­ي ديگر، پانوشته­هايي­ست كه نمي­دانيم از كيست؟ از خود نويسنده؟ مترجم؟ و يا هر دو؟ هر چند به نظر مي­رسد برخي از آن­ها از مترجم باشد و نه نويسنده. مانند آن­جا كه RG را يكي از واحدهاي پليس ملي فرانسه و CRS را از واحدهاي امنيتي مي­داند و البته نمي­دانم چرا برخي مترجمان، مانند مترجم همين كتاب، اصرار دارند كه علايم اختصاري را كه بيشتر به عنوان نشانه به كار مي­روند، به زبان فارسي بياورند. درست مثل همين دو مورد بالا. به جاي آوردن RG، نوشته شده: « ار. ژ » و يا به جاي نوشتن خود CRS، نوشته شده: « س. ار. اس » (صفحه­ي 58)

* * *

نيكولا ساركوزي در جايي از كتاب سپيده­دم، عصر يا شب مي­گويد: « خيلي دوست داشتم توي الجزاير به دنيا مي­اومدم. وقتي توي افريقاي شمالي به دنيا مي­آيي، روياي فرانسه را توي سرت مي­پروراني، وقتي توي فرانسه به دنيا مي­آيي، روياي هيچ چيز را نداري! »

اين سخنان ساركوزي، براي من هم يادآور يك رويا بود؛ روياي ايران.

- گفت­وگوي دويچه­وله با سعيد عجم­حسني، مترجم كتاب

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من

گر از قفس گريزم، كجا روم، كجا، من؟

كجا روم كه راهي به گلشني ندانم

كه ديده برگشودم به كنج تنگنا، من

نه بسته­ام به كس دل، نه بسته كس به من نيز

چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من

زمن هر آن كه او دور، چو دل به سينه نزديك

به من هر آن كه نزديك، از او جدا، جدا، من

نه چشم دل به سويي، نه باده در سبويي

كه تر كنم گلويي به ياد آشنا، من

زبودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟

كه گويدم به پاسخ كه زنده­ام چرا من؟

ستاره­ها نهفتم در آسمان ابري

دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من

غزلي از سيمين بهبهاني

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

امروز چشم تهراني­ها به روزنامه­ي خورشيد روشن شد! نمي­دانم فقط بخت ما پايتخت­نشينان بلندست كه نخستين شماره­ي اين روزنامه را ديديم يا ايرانيان ديگر هم توانستند خورشيد را ببينند.

صاحب­امتياز روزنامه، سازمان تامين اجتماعي­ست و رييس شوراي سياستگزاري آن، محسن احمدي و البته در شگفتم كه با سخت­گيري­هاي شوراي نظارت بر مطبوعات، چگونه نام مديرمسئول آن درج نشده است. قديمي­ها مي­گفتند: «پول داشته باشد؛ رو سبيل شاه، نقاره بزن.» حالا بايد گفت: «قدرت داشته باش؛ رو سبيل شوراي نظارت بر مطبوعات نقاره بزن.»

روزنامه­ي خورشيد به شيوه­ي روزنامه­ي شرق، در صفحه­هايي جداگانه منتشر شده؛ به گونه­اي كه براي هر كدام از سرويس­هاي اجتماعي، ورزشي، اقتصادي و فرهنگي چهار صفحه در نظر گرفته­اند. به نظر مي­رسد محتواي روزنامه، آگاهانه و عامدانه به دور از درگيري­هاي روزمره­ي سياسي، جهت­گيري شده تا شايد با جلب توجه مخاطبان خسته از اين گونه درگيري­ها، به كار روز مبادا بيايد. نكته­ي مويد اين ادعاي من، امتياز روزنامه است كه اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و ورزشي عنوان شده و خبري از سياسي در آن نيست.

خيلي گشتم تا شايد در ميان نام روزنامه­نگاران، نام آشنايي ببينم كه البته جز نام چند كارگزار دولتي و مجيد تفرشي، نام آشناي ديگري نديدم. حدس مي­زنم اين تفرشي، همان تفرشي مقيم انگلستان باشد كه پيگير انتشار آرشيو ملي بريتانيا بود. نام او هم با عنوان كارشناس ارشد وزارت امور خارجه آمده است. تعجب كردم؛ چون تا اين لحظه گمان مي­كردم كه تفرشي تنها در كار پ‍ژوهشست و نمي­دانستم كه كارشناس ارشد وزارت امور خارجه هم شده است.

با يك شماره نمي­توان به داوري درباره­ي اين روزنامه پرداخت؛ پس بايد منتظر بود و ادامه­ي كار را ديد. اما چند نكته را نانوشته نمي­گذارم.

نخست اين كه من از هر گونه رسانه­ي دولتي بيزارم. چه دولت، دولت اصلاح­طلب سيدمحمد خاتمي باشد و چه دولت نوبنيادگراي محمود احمدي­نژاد. حتا اگر حكومتي دموكراتيك بر سر كار باشد، باز هم معتقدم كه دولت نبايد هيچ رسانه­اي را در اختيار بگيرد.

دوم اين كه اين گونه روزنامه­هاي دولتي، علي­رغم ادعاي جهت­گيري­هاي اجتماعي در محتوا، بيش از آن كه دغدغه­هاي اجتماعي داشته باشند، دغدغه­ي سياسي دارند. به زودي زود خواهيم ديد كه به گفته­ي حافظ، پري­چهره تاب مستوري ندارد. كمي صبر كنيم تا زمان انتخابات برسد، آن وقت خواهيم ديد كه روزنامه­ي خورشيد در پيگيري سياسي گردانندگانش، گوي رقابت از روزنامه­هاي حزبي خواهد ربود.

و در آخر بايد نوشت كه راه­اندازي و يا گرداندن روزنامه از سوي چه بنيادگرايان و چه نسل تازه به قدرت رسيده­ي آنان، يعني نوبنيادگرايان، كار تازه­اي نيست. تجربه­هاي قبلي را مي­توان ديد. نگاهي به روزنامه­هاي  رسالت، جوان، جام­جم و ... بياندازيد تا پي به پيش­داوري شتاب­زده­ي من ببريد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

يك شاخه گل

نگاهي به گل­ها انداخت و گفت: « ببخشيد! يك شاخه گل مي­خواهم. » لختي درنگ كرد و گفت:          « لطفن گل سرخ بدهيد! »

« او خيلي گل سرخ دوست دارد و من او را دوست دارم! » اين­ها را به گل­فروش نگفت. زيرلبي و به خودش گفت.

***

در را باز كرد و او را صدا زد. صدايي نيامد. روي ميز يك تكه كاغذ تاشده ديد. هميشه پيغام­هايش را روي ميز مي­گذاشت. آن را برداشت و خواند.

سلام !

من ديگر برنمي­گردم.

خداحافظ !

« خدايا! نه! » تنها واژه­هايي بود كه بر زبان آورد.

----------------------------------------

* پيشتر، اين داستان را به زبان فرانسه نوشتم و آن را به استاد زبان فرانسه دادم. مي­توانيد اصل داستان را در اين­جا ببينيد.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

همين حالا خبري خواندم از شوراي ايرانيان و آمريكاييان مبني بر اين كه دولت آمريكا به اين NGO يا همان كه در ايران، سازمان مردم­نهاد، نام گرفته، اجازه­ي گشايش و فعاليت در ايران داده است. به ما روزنامه­نگارها ياد داده­اند كه لابه­لاي سطرها را هم بخوانيم. با يادآوري اين نكته، خبر را اين گونه مي­خوانم كه سرانجام دولت جمهوري اسلامي با گشايش نمايندگي اين شورا در ايران، موافقت كرده است. خب هر كسي مي­داند كه دولت آمريكا از آغاز هم با گشايش چنين دفتري در ايران، مشكل نداشت. حالا بايد پي­گير پرسش­هاي ديگري شد. مثل اين كه چه كساني در ساختار حكومتي جمهوري اسلامي با اين مساله موافقت كرده­اند؟ هدفشان چه بوده؟ به راستي مي­خواهند به اين دعواي سي­ساله خاتمه دهند يا هدف ديگري دارند؟ آن وقت مساله­ي بحران هسته­اي را چه مي­كنند؟ و ... .

شايد از همه مهم­تر، پي­گير اين مساله مي­شدم كه آيا رهبر جمهوري اسلامي هم با تجديد روابط موافقست يا نه؟

اگر دولت محمود احمدي­نژاد بتواند به كمك هوشنگ اميراحمدي، اين گرفتاري سي­ساله را حل كند؛ گام بزرگي برداشته، چنان بزرگ كه چه بسا از همين حالا بشود گفت براي يك دوره­ي ديگر هم رييس­جمهور خواهد بود. مهم­تر از همه، نامش براي هميشه در تاريخ مي­ماند كه سنگي را از چاهي درآورد كه صد تا عاقل هم پيش از اين، نتوانسته بودند دربياورند.

از سوي ديگر، اميراحمدي هم بزرگ­ترين پروژه­ي زندگي­اش را به سرانجامي در خور رسانده است. نام او هم بي­گمان ماندگار مي­شود. به هر حال، اميراحمدي در روزگاري سخن از تجديد روابط ميان دو كشور ايران و آمريكا به ميان آورد كه كمتر كسي را جرات سخن گفتن در اين باره بود. همه مي­دانيم كه اميراحمدي نه فقط در واشنگتن كه در تهران و به دوران رياست­جمهوري اكبر هاشمي رفسنجاني هم در گفت­وگو با روزنامه­ها از ضرورت تجديد روابط ميان اين دو كشور گفت و گفت كه تا با آمريكا مسايلمان را حل نكنيم؛ نمي­توانيم با جهان كنار بياييم و كشورمان را بسازيم.

البته باز هم بايد در لابه­لاي اين گونه سخنان گشت و گشت تا ناگفته­ها را شنيد. چه در تهران و چه در واشنگتن، كم نيستند كساني كه به خوبي مي­دانند جمهوري اسلامي تا مساله­اش را با اسراييل حل نكند؛ نمي­تواند اميد به حل مساله با آمريكا ببندد. سخنان اسفنديار رحيم­مشايي، بهترين گواه اين ادعاست. پس بايد در انتظار نشت و ديد كه آيا كسي پيدا مي­شود كه شوراي ايرانيان و اسراييليان را هم به راه اندازد و از تجديد رابطه ميان اين دو كشور سخن بگويد؟ و سرانجام به اين گرفتاري سي­ساله پاياني خوش بدهد؟ من كه اميدوارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:43 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

خواب كه شيرين باشد، بيدار شدن هم شيرين مي­شود. حالا مي­توانم همه­ي روز را بانشاط و پرطراوات بگذرانم. نمي­دانم چه شد كه حتا فكر كردم جوان­تر شده­ام. آره! شده­ام مثل بيست­ساله­ها. آره! من بيست ساله­ام. همه فكر مي­كنند بيشتر از 25 سال ندارم؛ چه مي­شود كه خودم هم، پنج سال كم كنم و بشوم بيست­ساله. بله! من بيست سال بيشتر ندارم. همه­ي ديروز را سر از پا نمي­شناختم. چنان سرخوش اين افكار بودم كه نمي­دانم ديروز را چه طور گذراندم؟

* * *

امروز پس از دوش­گرفتن، رفتم و جلوي آينه ايستادم. دستي به موهايم كشيدم. واي! چه مي­ديدم! در ميان موهايم، چند تار موي سفيد ديدم. باورم نمي­شد. اولش فكر كردم كه شايد اشتباه ديده­ام؛ اما نه! درست بود و خطاي ديد نبود. من پير شده­ام. يا شايد بهترست بگويم ديگر جوان نيستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

عبدالرضا مصري، وزير رفاه و تامين اجتماعي جمهوري اسلامي، در پاسخ به پرسش خبرنگاران درباره­ي خط فقر و تعداد فقيران در ايران امروز از آن­ها خواسته به جاي واژه­ي فقير، با قناعت را به كار برند.* گويا تغيير واژه­ها، وضعيت بيچارگاني را كه در اين سي سال، هر روز بر تعدادشان افزوده مي­شود، تغيير مي­دهد.

اين تغيير، مرا به ياد تغيير واژه­ي مستضعف انداخت. چند سال پس از انقلاب - همان انقلابي كه قرار بود مستضعف و استضعاف را در اين سرزمين از ميان برد- واژه­ي مستضعف، آسيب­پذير شد. گويا با اين تغيير، واقعيت هم عوض مي­شود و ديگر كسي نمي­پرسد كه پس، از ميان بردن مستضعف و استضعاف چه شد؟

* سخنان وزير رفاه و تامين اجتماعي را مي­توانيد در روزنامه­ي اعتماد، شنبه ششم مهرماه، صفحه­ي 14، بيابيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

مازيار سميعي براي جنبش زنان ايران، ترانه­اي سروده، ثمين عابدي آهنگي براي آن تنظيم كرده و شيرين اردلان و آزاده فرامرزي­ها، آن را خوانده­اند. اين ترانه را مي­توانيد از تارنماي ميدان زنان دريافت كنيد. حتا اگر مثل من، اينترنت پرسرعت نداريد؛ نگران نباشيد، چرا كه حجم آن بسيار كمست و مشكلي پيش نمي­آيد.

به نظرم، سرود بسيار زيبايي­ست. اما اي كاش خانم­هايي كه آن را اجرا كرده­اند، به جاي لحني غمگين، لحني حماسي مي­داشتند. البته شايد اشكال از تنظيم­كننده­ي آهنگ باشد، نمي­دانم. اما اين را به خوبي مي­دانم كه حماسي بودن، از وي‍ژگي­هاي جنبشي چون جنبش زنانست؛ پس سرود آن هم بايد، اين ويژگي را داشته باشد.

***

 جوانه می­زنم
 به روی زخم بر تنم
 فقط به حکم بودنم
 که من زنم، زنم، زنم

 چو هم صدا شویم و
 پا به پای هم رویم و
 دست به دست هم دهیم و
 از ستم رها شویم

 جهان دیگری
 بسازیم از برابری
 به هم دلی و خواهری
 جهان شاد و بهتری

 نه سنگ و سارها
 نه پای چوب دارها
 نه گریه های بارها
 نه ننگ و عارها

 جهان دیگری
 بسازیم از برابری
 به هم دلی و خواهری
 جهان شاد و بهتری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

رفته بودم فيلم ريسمان باز را ببينم. فيلمي از مهرشاد كارخاني، يك كارگردان تازه­كار. از آن فيلم­ها كه پس از ديدنش، يكي بايد بگويد: « خدا صبرتان بدهد! » خب ممكنست اين پرسش به خاطر مبارك برخي برسد كه حالا وقتي را براي ديدن فيلم، از دست داده­ام، ديگر چرا مي­خواهم وقتي را هم براي نوشتن ياداشتي هر چند كوتاه، هدر بدهم؟

راستش به هيچ وجه نمي­خواهم درباره­ي اين فيلم، چيزي بنويسم. تنها مي­خواهم شگفتي خودم را از نامزدي اين فيلم براي شركت در جشنواره­ي لندن نشان دهم كه انتخاب­كنندگان اين فيلم، با چه ملاك و محكي دست به چنين انتخابي زده­اند؟ داستان و يا كارگرداني خوب؟ بازي تماشايي پژمان بازغي و ...؟

جشنواره­ي لندن، همان جشنواره­اي­ست كه جهان را با سينماي ايران پس از انقلاب آشنا ساخت. اگر يادتان باشد فيلم­هاي دونده و دستفروش در اين جشنواره درخشيدند.

نمي­دانم انگيزه­ي اين انتخاب چه بوده؟ حاكميت ايدئولوژي بر فرهنگ و هنر؟ كج­سليقگي؟ و يا همان گروه و دسته بازي­هايي كه بارها سينماگران از آن ناليده­اند؟ به هر حال اين انتخاب، انتخاب خوبي نبوده است.

راستي! تا يادم نرفته، بنويسم كه براي تماشاي فيلم ريسمان بار در يك عصر جمعه، ده نفر ديگر هم مثل من، در سالن اصلي سينما عصر جديد با ظرفيت بيش از هزار نفر، حضور داشتند. اين را نوشتم كه بدانيد تا چه ميزان، از اين فيلم استقبال شده است؟
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  |